۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

خاوران، دوم خرداد 76 و دهمین سالگرد قتل عام تابستان 67

با پیروزی محمد خاتمی در انتخابات خرداد 76 و روی کار آمدن دولت ایشان، برخی از بازماندگان از جمله من به این نتیجه رسیدیم که باید خود را با شرایط جدیدی که به وجود آمده است تطبیق دهیم. تصمیم گرفتم تا به مناسبت دهمین سالگرد قتل عام تابستان 67 نامه ای را برای محمد خاتمی ارسال کنم. در ابتدا تلاش کردم که نامه را با امضای جمعی بازماندگان برای آقای خاتمی بفرستم، که به دلیل بروز برخی مشکلات، به این نتیجه رسیدم که بهتر است تنها خودم نامه را امضا و برای ایشان ارسال کنم. در همان زمان نامه های دیگری نیز برای آقای خاتمی ارسال شده بود.

برای آنکه نامه ام تاثیر گذار باشد، بیش از هر چیز به این نکته توجه داشتم که مخاطب نامه نتواند بنیاد های حقوقی آنرا نادیده بگیرد. تلاشم آن بود که نامه حتی المقدور مبتنی بر قوانین ملی و تعهدات بین المللی دولت جمهوری اسلامی ایران باشد. می خواستم به مسئولین دولتی گوشزد کنم که آنچه جمهوری اسلامی در دهه 60 انجام داده است، به گذشته تعلق نداشته و هر دولتی که در ایران سر کار بیاید، مسئولیت رسیدگی به ان اقدامات را بر عهده دارد. در آن روزها محمد خاتمی اعلام می کرد که هدفش احیای فصل فراموش شده حقوق مردم در قانون اساسی است. برای اولین بار در آن زمان بود که قانون اساسی جمهوری اسلامی را با دقت خواندم و دریافتم که چه تناقض عمیقی در این قانون وجود دارد و به این نتیجه رسیدم که تحقق فصل فراموش شده حقوق مردم بر خلاف نظر آقای خاتمی و همراهانشان در جبهه دوم خرداد نه در صحن مجلس و یا در درون نهادهای وابسته به دولت، که در صحن جامعه تعیین خواهد شد. همچنین برای اولین بار با دقت اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای مربوطه و تعهدات دولت ایران را خواندم، دو کتاب ارزشمند اقای حسین مهر پور (رئیس هیئت نظارت و پیگیری اجرای قانون اساسی در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی) در مورد نظام بین المللی حقوق بشر و تهعدات دولت جمهوری اسلامی مرا با این قوانین و تعهدات جمهوری اسلامی آشنا کردند. در این مطالعات دریافتم که جمهوری اسلامی در این حوزه با مشکلی بزرگ دست به گریبان است. از یک سو متعهد به اجرای کنوانسیون های حقوق بشر است و از طرف دیگر نمی تواند به این تعهدات عمل کند. آقای مهرپور توصیه کرده بودند که جمهوری اسلامی باید موضعش را در برابر این تعهدات روشن کند.

نامه ام را با توجه به این دریافتها تهیه و در ابتدای نامه نوشتم:
احتراما ... امیدوار هستم که با استقرار حکومت قانون که جنابعالی بر آن تاکید دارید و با توجه به پنجاهمین سالگشت (سال 1998 میلادی) تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر که از طرف سازمان ملل متحد به عنوان سال تحکیم مبانی حقوق بشر اعلام گردیده است، و با توجه به اینکه امسال دهمین سالگشت کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال 67 می باشد و با عنایت به اصل یکصد و سیزدهم قانون اساسی که مسئولیت اجرای این قانون را بر عهده ریاست جمهوری قرار داده است، تقاضا دارم با ارجاع این دادخواست به قوه قضائیه و پیگیری آن، نسبت به احقاق حقوق تضییع شده زندانیان سیاسی و اعدام شدگان به دلایل سیاسی و اعتقادی و وابستگان آنان، اقدام لازم معمول گردد.

همچنین با این سئوال روبرو شدم که اگر بخواهم پیگیری قانونی اعدامهای دهه 60 و قتل عام تابستان 67 را بخواهم، لازم است از نظر حقوقی تعریف مشخصی از جنایتی که انجام شده بود ارائه کنم. مطالعاتم مرا متقاعد کرد که که فاجعه ای که در تابستان 67 اتفاق افتاده بود، کشتار جمعی (ژنو ساید) بوده و به همین دلیل درخواست کردم که:
اولا) مسئولان این فاجعه بشری بر حسب کنوانسیون در یک دادگاه علنی محاکمه گردیده و نمایندگان خانواده های اعدام شدگان به عنوان شاکی در این دادگاه حضور داشته باشند.
ثانیا) از کلیه اعدام شدگان سال 67 اعاده حیثیت گردیده و خسارات وارده جبران گردد. گرچه جبران کامل امری غیر ممکن است.
ثالثا) محل دفن اعدام شدگان به عنوان آرامگاه قربانیان جنایت کشتار جمعی (ژنوساید) شناخته شوند.
نامه را در همان زمان با اسم و رسم خودم برای آقای خاتمی ارسال کردم. متن کامل نامه در نزد نویسنده محفوظ است.

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

خاوران و برخی از فعالین اپوزیسیون *

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

امسال وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران با این بهانه که نیروهائی خارج از خانواده های اعدام شدگان دهه 60 قصد دارند که در خاوران شلوغ کنند، جلوی برگزاری مراسم سالگرد اعدام گسترده زندانیان سیاسی در تابستان سال 67 را با خشونت گرفتند. سه ماهی از این اقدام غیر قانونی وزارت اطلاعات گذشته است.
******************
1- در همان روزها ی شهریور ماه که در ایران بودم فرصتی پیش آمد که در صحبتهای خصوصی از برخورد برخی از دوستان به مسئله خاوران گلایه کنم. به این دوستان گوشزد کردم که مهمترین نقطه قدرت تلاش خانواده های قربانیان کشتارهای گسترده دهه 60 و به ویژه کشتار تابستان 67 خواسته های معقولی است که آنان دارند. به آنان گفتم که نیازی نیست که سرود انترناسیونال و یا شعاری در خاوران داده شود تا ابعاد جنایتی که انجام شده است را نشان دهیم. تلاش صبورانه بازماندگان در این بیست و هشت سال چنین کرده است. پاسخ شنیدم که شرایط در ایران تغییر کرده است و من که در خارج از کشور زندگی می کنم از این تغییرات برداشتی صحیح ندارم. گفتند که بازماندگان هم به یک طرز فکر تعلق ندارند و هر خانواده ای حق دارد که آنچنان که می پسندد مراسم یادمان بستگانشان را برگزار کنند.
هر چند حقیقتی انکار نا شدنی در این پاسخ وجود دارد ولی به آن دوستان گفتم که با آموزش می توانیم آنان را قانع کنیم که از اقدامات تحریک آمیز در خاوران پرهیز کنند. پاسخ دادند که برای آموزش دادن نیاز به فضای مناسب است که ما در اختیار نداریم. حقیقتا از این پاسخ حیران ماندم، مگر تا امروز ما منتظر مانده بودیم که دولت چمهوری اسلامی ایران به ما اجازه بدهد که ما ساختمانی را جهت آموزش هم وطنانمان داشته باشیم؟ مگر با همه محدودیتها اعمال شده ما موفق نشده ایم که صدایمان را به گوش دیگران برسانیم؟ چرا نمی توانیم با نوشتن مقالاتی نشان دهیم که حضور صبورانه بازماندگان قربانیان یکی از ثمر بخش ترین فعالیتهای حقوق بشری در ایران بوده و خواهد بود.
نقطه اختلاف جدی شاید در این نکته نهفته است که برخی از دوستان فکر می کنند که اگر بر رادیکالیسم حرکتهای موجود بیافزائیم، امکان موفقیت آنها را افزایش خواهند داد. همچنین برخی را گمان بر این است که با وارد کردن عنصر فعال سیاسی در تلاش بازماندگان قربانیان نقض گسترده حقوق بشر در ایران می توان ثمربخشی این تلاشها را بیشتر کرد.
2- دوسال قبل هم که به ایران رفته بودم یکی از دوستان می گفت "دیدی خاوران را خاوران کردیم". می دانستم که ایشان در جریان تلاشهای بازماندگان قربانیان اعدامهای دهه 60 می باشند. پس چگونه به خود اجازه داده بود که چنین ادعای بزرگی را بر زبان براند؟ آیا جز این است که به یک خود بزرگ بینی مبتذل دچار شده اند؟ متاسفانه این نوع از خود بزرگ بینی شیوه تفکر غالب در میان فعالین سیاسی ایرانی است. آنان گمان می کنند تاریخ یک تلاش تنها از زمان حضور آنها در یک واقعه و یا بهتر بگویم از زمان تصمیم آنها برای حضور در یک واقعه آغاز می شود. این خود بزرگ بینی به داخل ایران محدود نمی شود و به شکلی گسترده در میان ایرانیان خارج کشور هم ریشه دوانده است. این دوستان خود را محور عالم هستی قلمداد می کنند و "صادقانه" گمان می کنند که تاریخ یک حرکت از همان لحظه ای که آنها مشارکت خود را آغاز کرده اند، شروع شده است. هم آن دوست که گمان می کند که چند سال حضور ایشان در خاوران، سبب شده است که خاوران به عنوان یکی از مهمترین نمادهای نقض حقوق بشر در ایران شناخته شود و یا ان دوست دیگر که بر این باور است که با نوشتن یک نامه در اعتراض به اعدامهای گسترده تابستان 67 و جمع آوری امضاء، حرکتی تاریخی را آغاز کرده اند. پیروان این نوع از تفکر، حرکت صبورانه بازماندگان قربانیان را نادیده می گیرند و گمان می کنند حرکات پر سر و صدای آنهاست که مسیر تاریخ را تغییر می دهد.

********************
به عنوان جمع بندی اجازه بدهید صفحه ای از خاطرات یکی از مادران را برایتان نقل کنم:
"ما مادرها با هم تا می توانستیم می خواستیم برای آزادی بچه هامان کاری انجام دهیم. از جمله رفتن به قم پهلوی آقای منتظری بود. چند نفر مادر شاید 20 تا 30 نفر جمع می شدیم و می رفتیم قم هر کدام برای ناهارمان غذائی درست می کردیم و با هم مینی بوس سوار می شدیم و می رفتیم در خانه آقای منتظری. هر چه تلاش می کردیم که بگذارند برویم پهلوی آقای منتظری حرفمان را بزنیم نمی گذاشتند. ... می گفتند شما بروید هفته دیگر بیائید. چونکه در هفته یک روز ملاقات داشتند ... . باز هفته دیگر مادرها با تمام سختی راه می افتادیم می رفتیم قم. اما هیچ اثری برای بچه های ما نداشتند. گمان می کنم ما 8 دفعه رفتیم قم و نتوانستیم آقای منتظری را ملاقات کنیم. این بود حال ما مادرها یا زنهائی که شوهرشان در زندان بود. ما هم کمتر از زندانی ها شکنجه نمی شدیم. این بود لب پر خنده که آقای خمینی برای ما آورده بود. از کار و زندگی عادی هم باز مانده بودیم و حال بعد از چند سال هنوز من مادر قبر بچه هایم را نمی دانم. فکر میکنم ایشان از مرده های بچه ها هم می ترسند. این است اسلامی که اینها آوردند"
کدام وجدان بیداری است که این سخنان را بشنود و با مادران قربانیان اعدامهای دهه 60 همراهی نکند। چه نیازی به شعارهای تند و سخنرانی های آتشین است. بگذاریم این صداها شنیده شود و آنها را در زیر شعارهای به ظاهر رادیکال خفه نکنیم.

توضیح: عنوان را به برخی از فعالین اپوزیسیون تغییر دادم، شاید منصفانه تر باشد।

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

موزه عبرت (کمیته مشترک ضد خرابکاری و بند 3000 اوین)

آنکس که حقیقت را می داند و انکار می کند، جنایتکار است

جمهوری اسلامی ایران زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری (نامی که در اواخر حکومت شاه به آن معروف بود) را به موزه تبدیل کرده است. نام این موزه را عبرت گذاشته اند. این زندان در زمان جمهوری اسلامی به عنوان بند 3000 اوین معروف و توسط سپاه پاسداران اداره می شد و یکی از مخوفترین شکنجه گاه های جمهوری اسلامی بود. محل موزه در خیابان کوشک مصری، خیابان شهید یارجانی است. در روز های هفته (جز روزهای سه شنبه و جمعه) دو تور در ساعت های 10 صبح و 2 بعدازظهر برای بازدید کنندگان برگزار می شود. هر تور توسط یکی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب هدایت می شود
شنبه 2 شهریور (23 آگوست 2008) ساعت دو بعد از ظهر برای بازدید از این موزه رفتم. بلیط ورودی موزه 500 تومان بود. آن دسته از زندانیان سیاسی که در زمان شاه در کمیته مشترک زندانی بودند از پرداخت ورودی معاف بودند. نگهبان در ورودی از من خواست که دوربینم را تحویل بدهم، چون عکسبرداری در موزه ممنوع بود
در ابتدا یک فیلم ویدئوئی برای ما پخش شد. در آغاز این فیلم خانم حسینی و خانم دباغ چی از شکنجه های که در دوران بازداشت در زمان شاه تحمل کرده بودند صحبت کردند. سپس یکی از مسئولین موزه در مورد تاریخچه کمیته مشترک ضد خرابکاری گزارشی کوتاه در اختیار بازدید کنندگان قرار داد. بر اساس این اطلاعات کارهای ساختمانی زندان در سال 1310 با نظارت مهندسین آلمانی آغاز و در سال 1316 پایان یافت. این زندان بارها میان نهادهای مختلف دست به دست شد و از جمله به عنوان زندان موقت شهربانی و یا بند موقت زنان مورد استفاده قرار گرفت. این زندان از سال 1350 در اختیار کمیته مشترک ضد خرابکاری قرار داشت. در 7 سالی که کمیته مسترک ضد خرابکاری فعال بود هزاران زندانی سیاسی در این زندان شکنجه که برخی از آنها در زیر شکنجه جان باختند.
در ابتدا اطاقهای بازجوئی و شکنجه نشان داده شد. زندانیان را در دفتر کار بازجویان استنطاق می کردند و در همان جا مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند. مجسمه هائی را از زندانیان شکنجه شده و بازجویان در اطاقهای قرار داده بودند که خوب درست نشده بودند. حسینی، شکنجه گر معروف، هم اطاق خودش را داشت
در یکی از اطاقهای شکنجه از راهنمایمان پرسیدم که در چه تاریخی آخرین زندانی در این زندان شکنجه شده است؟ با خونسردی پاسخ داد که از سال 56 فشار بر زندانیان کاهش یافت و شکنجه های شدید خاتمه یافت. نمی دانم هیچ کدام از بازدید کنندگان می دانستند که هزاران زندانی سیاسی در زمان جمهوری اسلامی در این زندان شکنجه شده و بسیاری از آنان از جمله خواهرم زهرا در این زندان جان باختند
پس از بازدید از اطاقهای شکنجه به بند 3 و 4 رفتیم. عکس کسانی که در زمان شاه در این زندان بازجوئی شده بودند بر دیوارهای بند 3 و 4 زده شده بود. عکسها همه یک اندازه بود. عکس محمود (برادرم که در تاریخ 4 آبان 55 در تهران دستگیر شده بود) در انتهای سالن 3 بر دیوار زده شده بود. نمی دانم ترتیب نصب عکسها بر چه اساس بود
در سالن 1 و 2 که هنوز سلولهای انفرادی آن به همان حالت زمان شاه نگاهداشته شده بود، مجسمه های برخی از زندانیان سیاسی معروف را ساخته و در سلولها گذاشته بودند. تمام مجسمه ها به همراهان جمهوری اسلامی مانند آیت الله طالقانی، آقای خامنه ای و دیگران مربوط می شد. از دگر اندیشان تنها مجسمه های آقایان صفر قهرمانیان و خسرو گلسرخی در این سلولها به نمایش گذاشته شده بود. از مجاهدین و فدائیان کسی دیده نمی شد
*****************************
کمیته مشترک برایم نشان از خاطرات دردناکی داشت. برای اولین بار در اواخر سال 55 بود که به همراه خواهرم برای اطلاع یافتن از سرنوشت محمود که در آبان 55 در تهران دستگیر شده بود به این محل مراجعه کرده بودم. از پله های جنوبی مجموعه ای که کمیته مشترک در آن قرار دارد بالا رفتیم و با اصرار از ماموری که در آنجا بود می خواستیم که به ما اجازه بدهد که با مسئولین زندان تماس بگیریم تا مگر از سرنوشت محمود اطلاعی به دست آوریم. نگران بودیم که محمود در زیر شکنجه کشته شده باشد
بار دوم در سوم شهریور 1362 بود که به همراه برادرانم محمود، محسن و محمد علی توسط سپاه پاسداران بازداشت شدم و مستقیا ما را به کمیته مشترک بردند. نیمه های شب با چشمان بسته به کمیته مشترک (بند 3000 اوین) وارد شدیم. مرا حدود شش ماه در این بازداشتگاه نگاه داشتند. در بازدیدم تلاش می کردم خاطرات آن دوران را بازسازی کنم
همیشه تصور می کردم که از دری در ضلع شمالی آن مجموعه وارد زندان شده بودیم. اما در این بازدید از دری در ضلع شرقی مجموعه وارد زندان شدیم
بند چهار برایم خاطره انگیز بود. شش ماه در این بند زندانی بودم. دو ماهی را در راهرو این بند زیر چشم بند و چهار ماه باقی مانده را در یکی از اطاقهای عمومی بند گذرانده بودم. فکر می کنم به دلیل کثرت زندانیان و کمبود سلولهای انفرادی بعضی از زندانیانی که تازه دستگیر شده بودند را در راهروهای بند زیر چشم بند نگاه می داشتند تا دوران بازجوئیهای اولیه که معمولا با شکنجه و ضرب و شتم همراه بود به پایان برسد. زندانیان جز زمانی که برای بازجوئی و یا دستشوئی برده می شدند، بر روی یک پتوی چهار تا شده روز و شب را سپری می کردند. از صبح تا شب قران و دعا از بلند گوی بند پخش می شد. این صدای مداوم بر روانم اثری ماندگار به جای گذاشته است
با سرعت یک بار طول راهرو را قدم زدم. تصویری که از این راهرو در خاطرم حک شده بود با واقعیتی که امروز می دیدم بسیار متفاوت بود. در دوران بازداشتم تصور می کردم که این راهرو را پایانی نیست در حالی که راهرو کوتاهی بود در حدود 25 متر.
به آن روزهای وحشت فکر می کردم. به اینکه آرزو می کردم که روز به پایان رسد اما زمان به کندی می گذشت. سرگرمیم آن بود که بر روی پتو دراز بکشم و زندانیان دیگر را نظاره کنم. به ویژه وقتی که اطاقها را برای دستشوئی می بردند. گاها اگر فرصتی پیش می آمد با زندانیانی که در نزدیکم بودند چند کلمه ای رد و بدل می کردم. نفر اول در سمت راست راهرو بند یک زندانی کرد بود. او را خیلی شکنجه کرده بودند. پاهایش باند پیچی شده بود و هنوز هم مداوما او را برای بازجوئی می بردند. نفر دوم من بودم و نفر بعدی شهاب شکوهی بود. دستش تیر خورده بود. در دور دستهای راهرو پیرمردی توده ای را خوابانده بودند، با خودم حساب می کردم که او باید حداقل 8 ماه در زیر چشم بند و در کنار راهرو نگاهداشته شده باشد
به اطاقی که حدود چهار ماه در آن زندانی بودم رفتم. اطاق چقدر کوچک به نظر می رسید، شاید پنج متر در سه و نیم متر. حدود ده نفر در آن اطاق زندانی بودیم. فریبرز صالحی در آن اطاق از همه قدیمی تر بود. در عرض اطاق زندانیان وابسته به حزب توده پتوهایشان را پهن کرده بودند و در طول اطاق زندانیان وابسته به دیگر گروههای چپ
از اطاق خارج شدم. در راهرو بودم که توضیح دهنده چفت در را با صدای بلند باز و بسته می کرد، شاید می خواست که فضای زندان را برای ما بازسازی کند؟ به او گفتم این صدا من را به دورانی که در اینجا زندانی بودم باز می گرداند. از من پرسید که در زمان حکومت اسلامی هم زندانبانان چفت در را با همین صدا باز و بسته می کردند؟
دلم می خواست حمام را ببینم. تصویری که در ذهنم از حمام داشتم فضای باز بزرگی بود. نمی دانستم این تصویر تا چه میزان با واقعیت منطبق است. حمام یک محوطه شاید چهار متر در 12 تا 15 متر بود که دوشها در دو طرف اطاق قرار داشتند. یک راهرو طولانی حمام را به طبقه اول و فلکه متصل می کرد. در همین راهرو بود که مرا به یکی از توابهای اقلیت نشان دادند. چشم بندم را بالا زده بودند و بازجو گفت که چشمانم را ببندم. سعی کردم که واکنش طرف مقابل را ببینم. به نظرم رسید که با سر اشاره کرد که مرا نمی شناسد. روزی دیگر در صف حمام با یکی از بچه های اطاقی دیگر صحبت می کردم. یکی از توابها یخه ام را گرفت. پرسید در چه موردی صحبت می کردید؟ گفتم که پرس و جو می کردم که آیا برادارانم در آن اطاق هستند یا نه
***********************
از زندان که بیرون آمدم از اینکه جمهوری اسلامی بخشی مهم از جنایتهائی که در این زندان گذشته است را ناگفته باقی گذاشته، به خشم آمده بودم. شاید خوب باشد که موزه "تاریخ کمیته مشترک ضد خرابکاری از آغاز تاسیس جمهوری اسلامی ایران تا امروز" در فضای مجازی تاسیس شود.

همچنین حیران مانده بودم که چگونه فضای زندان به شکلی غیر واقعی در خاطرم نقش بسته است؟ ابعادی که در خاطرم نقش بسته بود هیچ تطابقی با واقعیت نداشت.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

برگزاری مراسم یادبود قربانیان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 در تورنتو

1-در سالهای اولی که به کانادا مهاجرت کرده بودم، برخی از دوستان تلاش می کردند که مراسم گرامیداشت خاطره قربانیان قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 را با مشارکت بخشهای مختلف فعالین سیاسی و مدنی برگزار کنند. من را نیز به جلساتشان دعوت کردند. چند جلسه ای را برگزار کردیم. آخرین جلسه با حضور نمایندگانی از چند سازمان سیاسی و نهاد مدنی (تا آنجا که به خاطر دارم نمایندگانی از راه کارگر و اکثریت شرکت داشتند) و من برگزار شد.

5-6 نفری نشسته بودیم و در مورد برگزاری این یادمان صحبت می کردیم. نماینده یکی از احزاب سیاسی چپ آمد و از مشارکت در این برنامه به دلیل حضور نماینده سازمان فدائی (اکثریت) عذر خواهی کرد و بدون آنکه سبب برخوردی شود ما را ترک کرد.

هنگامیکه آقای ب-ی، که به خاطر نمی آورم به نمایندگی از چه سازمان سیاسی و کدام نهاد به جمع پیوستند، به شکلی نامناسب به نماینده سازمان اکثریت تاختند. ایشان توجه نداشتند که ما برای تدارک برنامه ای برای گرامیداشت قربانیان یکی از حشونت بارترین موارد نقض حقوق بشر دور هم جمع شده بودیم، فاجعه ای که اعضای احزاب سیاسی مختلف در آن جان باخته بودند، و آقای ب-ی آمده بودند تکلیف سازمان اکثریت و به گمان خودشان خیانتهای آنرا روشن کنند.

هیچ یک از دوستانی که آنجا نشسته بود به برخورد نامناسب آقای ب-ی اعتراض نکردند، حتی نماینده سازمان (اکثریت) هم سکوت کرده بودند و با موبایلشان با کسانی مشورت می کردند. من به شدت برخورد آقای ب-ی با نماینده سازمان اکثریت را محکوم کردم. پرونده آن اقدام جمعی با کوشش های آقای ب-ی و همکاری دیگر دوستان شرکت کننده بسته شد.

2-یکی دو سال بعد دوباره جمعی از ایرانیان مقیم تورنتو که اغلب آنها عضو هیچ حزب و دسته سیاسی نبودند تلاش کردند تا مراسمی را برای گرامیداشت قتل عام زندانیان سیاسی برگزار کنند. با دعوت برخی از دوستان در یکی از مراکز عمومی تورنتو جمع شدیم. بیست نفری می شدیم. در مورد مسئله صحبت کردیم و بنا شد که چند نفری داوطلب شوند و پس از رای گیری مسئولیت کار را بر عهده گیرند. علیرغم علاقه ای که داشتم به دلیل نگرانیهایم ترجیح دادم که داوطلب نشوم ولی قول دادم که هر کاری که از دستم بر بیاید انجام بدهم. در همان جلسه از شرکت کنندگان خواسته شد که برای برگزاری مراسم مبلغی را پرداخت کنند.

اولین اقدام دوستان این بود که نامی را برای خود انتخاب کنند. من پیشنهاد کردم از انتخاب نامی دهن پر کن اجتناب شود. پیشنهادم این بود که خود را "کمیته برگزاری مراسم گرامیداشت قتل عام 67" بنامند. دوستان گویا برنامه ای بلند پروازانه داشتند، اگر خطا نکنم، برای خود نام "کمیته پیگیری قتل عام 67" را بر گزیدند.این نام گذاری نشان آن داشت که اعضای کمیته فعالیتی طولانی مدت را در نظر دارند.

مراسم به همت مسئولان آن برگزار شد. در مدت تدارک مراسم آنچه را که به نظرم رسیده بود با مسئولان در میان گذاشته بودم، از جمله پیشنهاد کردم که خلاصه ای از سخنرانی ها از قبل تهیه شود و در اعلامیه برگزاری مراسم منتشر شود تا کسانی که می خواهند به مراسم بیایند، بدانند که چه صحبتهائی خواهد شد و اگر به موضوع علاقه- مند بودند در مراسم شرکت کنند. همچنین نگران بودم که مانند بسیاری مراسم دیگر سخنرانان بدون آمادگی و کار بر روی موضوع به جلسه بیایند. کمیته پیشنهاداتم را مقبول ندانست. جالب آن بود که در روز برگزاری مراسم شاهد بودم که دوست وکیلی که برای سخنرانی در مراسم دعوت شده بود در بیرون سالن نشسته بود و سخنرانیش را آماده میکرد.

پس از مراسم من اصرار کردم که کمیته گزارشی مکتوب شامل چگونگی برگزاری مراسم و گزارش مالی ارائه کند. دوستان درخواست مرا بی مورد تشخیص دادند و تاسف آور اینکه خانم ن-س که یکی از فعالین شناخته شده در تورنتو هستند، پیغام فرستادند که لزومی برای ادامه کار نمی بینند و بدون هیچ توضیحی از کار در کمیته کناره گیری کردند. نمیدانم آیا خانم ن-س در فعالیتهایشان با غیر ایرانیان نیز چنین رفتار می کنند؟ پرونده "کمیته پیگیری قتل عام 67" به همین سادگی بسته شد.

3-در شش سالی که در تورنتو ساکن بوده ام تقریبا هر مراسمی را که به مناسبت گرامیداشت خاطره قربانیان قتل عام 67 برگزار شده است رفته ام. هر بار قبل از آنکه به مراسم بروم تلاش کردم که بفهمم که چه کسانی و در چه موردی سخن خواهند گفت، تا بتوانم تصمیم بگیرم که می خواهم در مراسم شرکت کنم یا نه. متاسفانه در هیچ موردی این امکان را نیافتم و هر بار با این دل شوره که با چه نوع مراسمی روبرو خواهم شد به مراسم پای گذاشته ام و جز یک مورد که امسال به همت خانم شهرزاد مجاب برگزار شد، هر بار با خود عهد کردم که در سال آینده دیگر در هیچ مراسمی شرکت نخواهم کرد.
همیشه این احساس را داشتم که اکثر برگزار کنندگان مراسم گرامیداشت یاد قربانیان قتل عام 67 هیچ احترامی را برای شعور شرکت کنندگان قائل نیستند و با در اختیار نگذاشتن اطلاعات لازم، حق کسانی مثل من برای تصمیم گیری در مورد شرکت یا عدم شرکت در مراسم را ضایع کرده اند.

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

خاوران در اول شهریور 1387

ساعت 2 صبح جمعه اول شهریور وارد تهران شدم. به منزل مادرم رفتم و حدود ساعت 9 عازم خاوران شدم. عکسهای زیر نشان از خاوران در این تاریخ است. شنیدم که بسیاری از همان محدود سنگهائی که خانواده های قربانیان به نشان عزیزانشان نصب کرده بودند در روزهای جمعه 8 و 15 شهریور تخریب و در بعضی نقاط خاک گورستان را زیر و رو کرده اند. دلم می خواست که عکسهائی در دسترسم بود تا خاوران اول شهریور 1387 را با خاوران 16 شهریور مقایسه کنم.

اگر اخبار منتشره در مورد تخریب قبرها در خاوران در دورانی که این گورستان تماما در اختیار ماموران جمهوری اسلامی بود صحت داشته باشد، آنگاه از خود می پرسم که آیا در جمهوری اسلامی قانونی وجود ندارد که از حرمت شهروندان پس از مرگشان پاسداری کند؟ آیا مرجعی وجود دارد که خانواده قربانیان بتوانند به آنجا شکایت برند؟ چه کسی در جمهوری اسلامی بر اعمال ماموران اطلاعاتی و امنیتی نظارت دارد؟


نمای محدودی از خاوران از در ورودی


موقعیت محلی که ما گمان می کنیم زهرا بهکیش (سوم شهریور 1362)در آنجا دفن شده است نسبت به در ورودی। پس از 25 سال هنوز جمهوری اسلامی محل دفن زهرا در خاوران را به ما اطلاع نداده است



محل فرضی قبر زهرا بهکیش، هر بار که به خاوران می رویم، بر تکه خاکی را که نشان کرده ایم گل می گذاریم و قاب عکسی دستجمعی بچه ها را به همراه سوزن کاری که توسط محسن، محمود و محمد علی به یاد سیامک، محمد رضا، زهرا و خود محسن در زندان تهیه شده است را در این مکان قرار می دهیم। آیا روزی ما خواهیم دانست که چه بر سر آنها امده است؟



قاب عکسی که بر روی قبر زهرا گذاشته ایم। از راست به چپ محمد علی بهکیش ، محمود بهکیش، زهرا بهکیش، سیامک اسدیان (همسر زهرا)، محمد رضا بهکیش و محسن بهکیش



مهرداد پناهی شبستری (برادر همسرم) در تاریخ 7 شهریور 1367 در حالی که تنها چند ماهی به خاتمه یافتن حکمش باقی مانده بود در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 اعدام شد. در همان سال مادر مهرداد خواب دید که مهرداد به او می گوید که در این محل دفن شده است. خانم ناجیه پیوندی (پناهی) بیش از بیست سال است که این محل را نشان کرده و به این شکل که در عکس نشان داده شده، قبر فرضی مهرداد را آراسته است.


این سه قبر محلهائی است که مادر پناهی، مادر هاشمی و یکی دیگر از مادران که فرزندشان را در قتل عام 67 از دست داده اند به عنوان محل دفن آنان برای خود نشان کرده اند. آیا انتظار این مادران برای دانستن حقیقت را پایانی خواهد بود؟



خانواده ها بر معدود درختچه هائی که در خاوران کاشته شده و از گزند حوادث جان سالم به در برده اند گل می گذارند


در خاوران تعداد کمی از قبرها سنگ دارند। شاید علت آن این است که دولت رسما اجازه سنگ گذاشتن نمی دهد و هر چند وقت یکبار سنگها را می شکنند


بر سیمان نوشته اند شاید از گزند حوادث مصون باشد


نمائی دیگر از ظلمی که بر بازماندگان قربانیان روا می دارند


ساقه های گل را در شیشه های پر از آب می گذارند تا مگر تا هفته ای دیگر دوام آورند


محلی که در سالهای اخیر مراسم عید و شهریور در آنجا برگزار می شود। گورهای دستجمعی در این محل قرار دارند

گورهای دستجمعی در این محل قرار دارند



یکی از معدود درختچه های کاشته شده در گورستان خاوران. آیا این درختچه از حوادث امسال جان بدر برده است؟


تکه ای از سنگ قبر شکسته شده باقر یزدانی و سنگ قبری که دوباره گذاشته شده است. آیا این سنگ قبر در حوادث شهریور امسال سالم مانده است؟

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 و گورستان خاوران

من بارها نوشته ام که نیاز دارم بدانم محمود و محمد علی که در دادگاههای جمهوری اسلامی (دادگاهی که حتی اولیه ترین حقوق متهم در آن رعایت نمی شد) محاکمه و محمود به ده سال و محمد علی به 8 سال زندان محکوم شده بودند در چه تاریخی، به چه اتهامی و در کدام دادگاه محاکمه مجدد و در چه زمانی اعدام شده اند. من نیاز دارم بدانم آنان در آخرین لحظات زندگی خود به چه فکر می کرده اند و در کجا دفن شده اند. تا امروز مسئولان جمهوری اسلامی از تامین این حق مسلم و اولیه من و دیگر بستگان قربانیان قتل عام تابستان 67 سرباز زده اند

در سالهای اخیر بارها از زبان مسئولان جمهوری اسلامی شنیده شده است که قربانیان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 در گورستان خاوران دفن نشده اند. من چنین احتمالی را مردود نمی دانم. اما چرا علیرغم همه این تردیدها خاوران برای من اهمیت داشته و دارد؟ و تحت چه شرایطی می توانم محل دیگری را به عنوان مدفن برادرانم قبول کنم؟
اولا گورستان خاوران محلی است که جمهوری اسلامی برای دفن قربانیان دگر اندیش برگزید. از نظر آنان بستگان ما نباید در گورستان مسلمانان دفن می شدند. به همین دلیل گورستان خاوران یکی از مهمترین نشانه های رفتار تبعیض آمیز و نقض خشونت بار مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر در جمهوری اسلامی است. گورستان خاوران این جایگاه خود را برای همیشه حفظ خواهد کرد. از طرف دیگر گورستان خاوران تنها محلی است در تهران که اطمینان دارم قبرهای دسته جمعی در آن وجود دارد و می دانم که تعدادی کانال برای دفن قربانیان کشتار تابستان 67 در آن ایجاد شده است و خانواده های قربایان این قتل عام به چشم خود اجزای بدن قربانیان را دیده اند. به همین دلیل است که من و بسیاری از بستگان قربانیان این جنایت هولناک، این گورستان را مدفن عزیزانمان می دانیم
من از اینکه جمهوری اسلامی محل دفن محمود و محمد علی و دیگر قربانیان قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 را اعلام کند، استقبال خواهم کرد. این اولین گام برای روشن شدن حقیقت است. بلافاصله پس از انتشار محل دفن قربانیان قتل عام سال 67، لازم است با تشکیل یک تیم از متخصصان انسانشناسی قضائی از طرف خانواده های قربانیان و پس از انجام آزمایشات ژنتیکی لازم، اطلاعات ارائه شده از طرف جمهوری اسلامی تائید شود. در حال حاضر تجربیات گرانقدری در این زمینه وجود دارد. سایت بیداران با آگاهی از پیچیدگی های کشف حقیقت و برای آشنائی خوانندگانش با تجربیات انسانشناسی قضائی مقاله ای را در همین رابطه ترجمه و منتشر کرده است
http://www.bidaran.net/spip.php?article80

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

زندانیان مرد وابسته به گروههای چپ که از قتل عام جان به در بردند

ملاقات برخی از زندانیان جان به در برده در زندان گوهر دشت تقریبا همزمان با دادن ساکها شروع شد. نمی دانم کدام اول اتفاق افتاد، ولی خوب به خاطر دارم که زمانی که به ما ساک بچه ها را دادند از اعدام آنها اطلاعی نداشتیم. در بعضی از بندها که چپها بودند، از جمله فرعی بیست که محمود و محمد علی در ماههای آخر در آنجا زندانی بودند، تعداد زندانیانی که از قتل عام جان به در برده بودند، زیاد نبودند. روشن بود که راه برخی از خانواده ها که بچه هایش زنده مانده بودند، از ما جدا می شد. ابتدا ما به دو دسته تقسیم شدیم، کسانی که ملاقات می رفتند و ما که برای دیدار بستگانمان به خاوران می رفتیم. به تدریج زندانیان جان بدر برده آزاد می شدند و این تقسیم بندی و گسست قطعی می شد.

زندانیان آزاد می شدند، برخی از آنان سالها با محمود و محمد علی در یک بند بودند। برایم این سئوال هنوز باقی مانده که چرا تقریبا هیچ کسی، جز سه نفر از رفقایم که تنها یکی از آنها با محمود و محمدعلی هم بند شده بود، به دیدن پدر و مادرم نیامدند؟ چنین به نظرم می رسید که آنان از اینکه زنده مانده بودند، احساس گناه می کردند و می توانستم غمی سنگین را در چهره های برخی از آنان ببینم. شاید در پیش خود از اینکه برای حفظ جان، بر اعتقادات خود پایفشاری نکرده بودند، خود را خطاکار می دانستند؟

ما تلاش می کردیم که دلیلی برای این قتل عام بیابیم و بفهمیم چرا بعضی اعدام شدند و برخی دیگر زنده ماندند؟ اولین پاسخ (شاید دلخواه ترین و آرام کننده ترین پاسخ برای بستگان قربانیان) آن بود که آنانی که جان باختند، از ویژگی هائی برخوردار بودند که دولت جمهوری اسلامی نمیتوانست زنده ماندن آنها را تحمل کند و به شکلی غیر مستقیم، این قضاوت رامی کردیم که آنان که زنده مانده بودند، خطری جدی برای جمهوری اسلامی محسوب نمی شدند. پاسخی دیگر هم برای این سئوال وجود داشت، به خاطر دارم که در نامه ای که به امضاء 50 خانواده رسیده بود، نوشته بودیم که هدف جمهوری اسلامی حل مسئله زندانیان سیاسی از طریق محو فیزیکی و روانی زندانیان سیاسی بود تا بدین ترتیب جامعه و مخالفین سیاسی را مرعوب کنند و تفاوتی نبود میان کسانی که در سالهای قبل مقاومت کرده و یا در برابر زندانبانان تمکین کرده بودند، دولت می خواست تعدادی را از دم تیغ بگذراند تا دیگران مرعوب و منفعل شوند. امروز که به آن نامه فکر می کنم، تردید دارم که آیا آن نامه منعکس کننده تمام احساسات ما بوده است؟

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

خاوران در دوران هاشمی رفسنجانی

پس از پایان جنگ و فوت آیت الله خمینی، آقای رفسنجانی به ریاست جمهوری انتخاب شد. با قتل عام زندانیان و آزادی بیشتر زندانیانی که از این قتل عام جان بدر برده بودند، دوران سازندگی آغاز شد. من قادر نبودم که هر هفته به خاوران بروم. حضور در خاوران فشار روحی سنگینی بر من وارد میکرد. هر بار که به خاوران می رفتم، همه روزم را با اثرات آن پشت سر می گذاشتم. برای بیشتر خانواده ها هم مشکل بود که هر هفته به خاوران بیایند. آنها قرار گذاشتند که جمعه اول هر ماه به خاوران بروند. از میان جمع مادران اما چند نفری بودند که هر جمعه به خاوران می رفتند. تقریبا هیچ کدامشان ماشین نداشتند و با اتوبوس و مینی بوس و در سرما و گرما این راه دور را طی میکردند.

برگزاری مراسم هم کمتر شد. خانواده من پس از دو سه سال دیگر مراسم سالگرد را برگزار نکردند. دلیل اصلی این بود که شرایط روحی پدرم ما را قانع کرده بود که از برگزاری مراسم چشم پوشی کنیم. اما در کنار آن من در سودمندی این نوع از مراسم دچار تردید شده بودم. برخی از خانواده ها مراسم سالگرد را برگزار می کردند. امروز که به آن زمان نگاه می کنم، به این نتیجه می رسم که علیرغم محدودیتهائی که مراسم سالگرد داشتند، اما برگزاری آنها کمک کرد که خانواده ها ارتباطشان را به شکلی مستمر حفظ کنند. در مراسم چهره های غیر آشنا کمتر دیده می شدند. خاوران هم چنین بود. همه چهره ها آشنا بودند، به جز روزهائی که سالگرد یکی از قربانیان بود و تعداد بیشتری از بستگان آن خانواده به خاوران می آمدند و یا خانواده ای از شهرستان برای سالگرد به تهران می آمدند، چهره ای ناآشنا نمی دیدی. برخی از خانواده ها هم تنها در شهریور و عید به خاوران می آمدند.

شاید مسئولان امنیتی دولت گمان می کردند که مسئله قتل عام زندانیان بتدریج از خاطرها خواهد رفت و خانواده های قربانیان هم از پیگیری این جنایت خسته خواهند شد. به همین دلیل تنها از دور مراقب ما بودند. اما خانواده ها نمی توانستند مسئله را فراموش کنند. مرگ قربانیان رسمیت نداشت. کسی نمی دانست که آنها در کجا دفن شده اند، کسی نمی دانست که چرا آنان به قتل رسیده اند. برای ما مسئله اعدامها مثل زخمی باز بود که تنها با اجرای عدالت، امکان داشت التیام یابد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

هواداران محمد خاتمی و قتل عام زندانیان سیاسی

پیروزی محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری خرداد 76 تغییری غیر منتظره در فضای سیاسی ایران به حساب می آمد. سیاستهای دولت خاتمی و افزایش تلاش های بخش هائی از جامعه برای تاثیر گذاری بر سیاستهای جمهوری اسلامی، فضای سیاسی کشور را بازتر کرده و این گمان را برای برخی از خانواده ها به وجود آورده بود که شرایط مساعدی فراهم آمده تا مسئله قتل عام 67 و اعدامهای دهه 60 را به شکلی گسترده تر در جامعه طرح کنند. به ویژه واکنش اولیه دولت خاتمی به قتلهای سیاسی در سال 1378 و اعلام اینکه برخی از مسئولان وزارت اطلاعات مسئول این قتلها هستند، سبب خوشبینی به ممکن بودن پیگیری جنایتهای دهه 60 شده بود.

اولین گام به رسمیت شناختن این قتل عام از طرف جبهه دوم خرداد بود. خانواده ها تلاش می کردند با مراجعه به افراد صاحب نفوذ در جبهه دوم خرداد و یا روزنامه های "دوم خردادی" به آنان نشان دهند که خانواده ها ی قربانیان نقض گسترده حقوق بشر در دهه 60 خواهان رسیدگی به این جنایتها هستند. یکی از اعضای خانواده قربانیان به دفتر روزنامه دوم خرداد مراجعه و ضمن معرفی خود تقاضای ملاقات با آقای عبدالله نوری را کردند. آقای نوری از پذیرفتن ایشان سر باز زده و پیام فرستاده بود که "امروز تنها نوار باریکی از آزادی وجود دارد، انشاء الله بعدا نوبت شما هم می رسد". گویا از این نوار باریک آزادی جیزی نصیب ما نمی شد. یکی از خبرنگاران روزنامه خرداد قول داده بود که به خاوران خواهد آمد تا گزارشی تهیه کند، که خبری نشد.

خانواده ها همچنین با دفتر خاتمی تماس می گرفتند، برای ایشان نامه می نوشتند و خواستار پیگیری قتل عام زندانیان سیاسی می شدند. هر چند گاها پاسخهای دلگرم کننده ای از آن سوی شنیده می شد، اما آقای خاتمی و بسیاری از همراهان ایشان تمایلی به درگیر شدن در این پرونده نداشت. آقای خاتمی و بسیاری از موثرترین همکاران ایشان در جبهه دوم خرداد در زمان قتل عام 67 از مسئولین اصلی دولت جمهوری اسلامی بودند و طبیعتا تمایلی به پاسخگوئی نداشتند. آقای حجاریان در جلسه ای در انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف در پاسخ به سئوال یکی از اساتید این دانشگاه مبنی بر اینکه "با توجه به این واقعیت که بسیاری از اصلاح طلبان مسئولیت مستقیم در نقض گسترده حقوق بشر در ایران داشته اند، شما چگونه می خواهید با چنین افرادی دمکراسی را در ایران بر پا کنید؟" طرز تفکر غالب در جبهه دوم خرداد را چنین فرمولبندی کرد "ما در صدد ایجاد دمکراسی بدون دمکراتها هستیم."

با بروز علائم اولیه شکست جبهه دوم خرداد، روزنه های دسترسی ما به مسئولان این جبهه نیز بسته می شد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

آیا می توانستیم به گونه ای دیگر عمل کنیم؟


در آن سالها وقتی که دستگیر می شدی هر اتفاقی را ممکن می دانستی. وقتی که همه ما با هم دستگیر شدیم، نمی دانستم که آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید. محسن را دیگر ندیدم و تنها یک بار توانستم در صف ملاقاتها دستهایم را بر شانه های محمود بگذارم. به خیال خودم خطر کرده بودم تا به او از مسائلی که در بازجوئی هایم طرح شده بود و گمان می کردم لازم است بداند، بگویم. 15-16 ماه بدون آنکه اتهامی داشته باشم در زندان ماندم. وقتی به محمود 10 سال و به محمد علی 8 سال حکم دادند همه خانواده نفسی به راحتی کشیدیم. امید داشتیم که پس از چند سالی آنان زنده از آن زندان بیرون بیایند. خانواده های زندانیان سیاسی دیگر هم چنین امیدی داشتند. اما قتل عام زندانیان سیاسی مثل آواری بر سرمان خراب شد. باور کردن چنین جنایتی برایمان دشوار بود.

در یکی دو سال پس از قتل عام قرار نداشتم. روزی به خانه یکی از دوستانم رفته بودم. اعضای خانواده جمع بودند و با هم در مورد قتل عام صحبت می کردیم. گاها پیشنهاداتی می دادم که مستلزم قبول خطر از طرف کسانی بود که به این پیشنهادات عمل می کردند. به خاطر ندارم که دقیقا چه می گفتم و واکنش آنان چه بود، از خانه بیرون آمدم. ساعتها در خیابانها قدم می زدم و با خود می گفتم، که آیا حاضر هستم که مسئولیت عواقب پیشنهاداتم را بپذیرم؟ چگونه چنین اجازه ای را به خود می دهم که دیگران را به خطر کردن تشویق کنم؟ تا چه میزان اطمینان دارم که نتایج آن ارزش خطرات احتمالی را دارد؟ می دانستم که سئوالاتم انحلال طلبانه است. اما مگر انحلال طلبی در هر شرایطی نادرست است. پدرم می گفت که "زمانی که تیغ در دست زنگی مست است، عقل حکم می کند که محتاط باشیم"، دلم می خواست به نصیحتش عمل کنم.

به سالهای گذشته می نگریستم. به تابستان 65 که بیش از هزار نفر از هواداران سازمان اکثریت دستگیر شدند و بیش از صد نفر از آنان در قتل عام سال 67 اعدام شدند. به دهها هزار هوادار سازمان مجاهدین فکر می کردم که در سالهای 60 دستگیر شدند و بسیاری از آنان جان خود را در زیر شکنجه، در مقابل جوخه های اعدام و یا بر چوبه های دار از دست دادند. به اعضاء و هواداران سازمان اقلیت که چه بیرحمانه قلع و قمع شدند. به هزاران زندانی سیاسی که تا ابد رنج زندان در وجود آنان لانه کرده است. به دهها هزار خانواده ای که سالها با نگرانی سرنوشت بستگانشان در زندانها چشم بر هم می گذاشتند و با وحشت خبری هولناک چشم می گشودند.

در خیابانها قدم می زدم و می پرسیدم آیا اگر این احزاب سیاست و روشی دیگر در پیش می گرفتند، امکان کاهش این ضایعات وجود نداشت؟ مسئولیت رهبران این سازمانها در مقابل این فاجعه عظیمی که اتفاق افتاده چیست؟ از خود می پرسیدم که من، هر چند در ابعادی هزاران بار کوچکتر، می توانم مسئولیت به وجود آوردن خطرات احتمالی برای انسانهای دیگر را بپذیرم؟

قتل عام زندانیان، ساکها و مراسم یادبود

به ما تلفن زده بودند که به کمیته تهران پارس برویم. از خانه امان در کرج تا کمیته تهرانپارس 60-70 کیلومتر راه بود. من همراه مادر و پدرم نرفتم. در خانه منتظر بودیم. ساعتها به سختی می گذشت. وقتی از کمیته برگشتند، تنها دو ساک با خود آورده بودند. دو تا ساک کوجک که برای مسافرت چند روزه هم به سختی جای وسایل مورد نیاز اولیه را دارند. ساکها را به امید یافتن اثری از وصیت نامه و یا دست خطی و یا چیزی که به ما بگوید که در لحظات آخر آنان به چه چیزی فکر می کردند، زیر و رو کردیم. هیچ چیزی پیدا نکردیم. آیا محمود و محمد علی وصیت نامه ای نوشته بودند؟

به یاد ندارم که به پدر و مادرم گفته بودند که مراسم نگیرند। اگر هم گفته بودند، ما توجهی به آن نداشتیم. در خانه باز بود و دوستانی که خبر هولناک قتل عام را شنیده بودند برای همدردی به خانه می آمدند. یادم نیست که مراسم را در چه روزی برگزار کردیم. جمعیت بیش از 150 نفر می شدند. عید اول را هم به همین ترتیب برگزار کردیم. اتوبوسی می گرفتیم که از تهران دوستان را به کرج بیاورد. در تمام مراسمی که برگزار می شد مادرم بی تابی می کرد. حق داشت. او شایسته زندگی شیرینی بود. رنجهای بسیاری کشیده بود تا بچه هایش را به ثمر برساند و جمهوری اسلامی یکی یکی آنها را از او گرفته بود. پدرم هرگزدر آن روزها گریه نکرد. اما فشارهای آن سالها سبب شد که تعادل روان خود را از دست بدهد. شاید گمان می کرد که او مقصر است که چنین بلائی سر بچه هایش آمده است.

آنان هم قربانی این جنایتها بودند.

برنامه ای خوب به مناسبت بیستمین سالگرد قتل عام 67- دانشگاه تورنتو

هر ساله همه مراسم سالگرد قتل عام 67 را که از طرف گروههای مختلف در تورنتو برگزار می شد می رفتم و در انتها هر مراسم با خود عهد می کردم که سال بعد در هیچ مراسمی شرکت نکنم. اما باز دلم نمی آمد و می رفتم. امسال خبر دار شدم که پانلی در مورد قتل عام 67 کنگره ایرانشناسی دانشگاه تورنتو در نظر گرفته شده است و نسخه فارسی آن در روز سوم آگوست برگزار خواهد شد. اسامی سخنرانان این نوید را می داد که برنامه ای خوب باشد.

خانم شهرزاد مجاب استاد دانشگاه تورنتو برگزار کننده و گرداننده جلسه بودند. هشت نفر در این جلسه صحبت کردند که به دو پانل 4 نفره تقسیم شده بودند.

در پانل اول خانم شهلا طالبی استاد دانشگاه دولتی آریزونا، خانم شکوفه سخی کاندید درجه دکترا از دانشگاه یورک، آقای پیام اخوان استاد حقوق در دانشگاه مک گیل و آقای عزت مصلی نژاد از مرکز مبارزه با شکنجه کانادا شرکت داشتند. همه سخنرانی ها خوب و آموزنده بود. سخنرانی آقای اخوان در مورد امکانات دادخواهی و محاکمه جنایتکاران در مراجع بین المللی آموزنده بود. سخنرانی خانمها سخی و طالبی بسیار به دلم نشست. خانم طالبی با اشاره خاطره نویسی زندان، به این نکته اشاره کردند که همسان سازی این خاطرات ممکن و مطلوب نیست.

پانل دوم شامل خانم آناهیتا رحمانی زندانی سیاسی سابق، آقای کاوه شهروز وکیل از نیویورک، آقای سعید یوسف از دانشگاه شیکاگو و آقای حسن پویا از کانون خاوران بود. سخنرانی آقای شهروز بسیار خوب تنظیم شده و آموزنده بود. آقای یوسف شعری را که به مناسبت اعدامهای دهه 60 سروده بودند را خواندند.

شرکت کنندگان در این جلسه بیشتر چهره های آشنائی بودند که همه ساله می شود در برگزاری این گونه مراسم آنها را دید. به گمانم با توجه به محتوی مطالب ارائه شده، جلسه میتوانست مخاطبان بسیار گسترده تری داشته باشد.

گنجاندن بحثی در مورد دلایل عدم موفقیت تلاشهای انجام گرفته از طرف فعالین سیاسی ایرانی برای پیگیری قتل عام 67 می توانست بسیار آموزنده باشد. آقای اخوان به نگاهی اشاره داشتند که خود را واقع گرا می داند و به همین دلیل مسئله قتل عام 67 و اعدامهای دهه 60 را اولویت چنبش توسعه حقوق بشر در ایران نی داند و از پرداختن به آن به دلیل حساسیت مسئولان دولت جمهوری اسلامی پرهیز می کنند. دعوت از یک یا دو سخنران که موافق چنین طرز فکری هستند می توانست به توسعه بحث یاری رساند.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

سرگذشت یک نامه

امشب به امید یافتن اثری از یک نامه که خانواده ها در زمستان 67 به خارج از کشور ارسال کرده بودند، نشریات احزاب مختلف را در یکی دو سال پس از قتل عام زندانیان سیاسی در وب سایت "اسناد اپوزیسیون" مرور کردم. هیچ اثری از این نامه موجود نیست.

تا آنجا که من اطلاع دارم معمولا نامه های خانواده ها امضاء مشخصی نداشت। شاید یک دلیل مهم آن نگرانی خانواده ها از مزاحمتهای جمهوری اسلامی بود। اما این نامه که در همان یکی دو هفته پس از اعلام اعدامها نوشته شده بود، امضاء حداقل 50 خانواده را در زیر خود داشت. خانواده ها در این نامه به قتل عام زندانیان سیاسی اعتراض و خواسته های اولیه خود شامل زمان محاکمه، علت محاکمه مجدد، زمان صدور حکم و اجرای آن و محل دفن قربانیان را طرح کرده بودند. علاوه بر آن دلایل انجام این جنایت از طرف جمهوری اسلامی در این نامه مورد بررسی قرار گرفته بود. نامه میان خانواده ها دست به دست می شد. نامه که به ما رسید مادرم آنرا امضاء کرد. مادرم می دانست که امضاء این نامه می تواند برای خود و بچه هایش خطر داشته باشد، اما جنایت چنان هولناک بود، که او این خطر را به جان خرید.

در این چند ساله با ارسال پیام های کتبی و شفاهی به احزاب مختلف خواهش کرده ام که اگر نشانی از این نامه در اختیار دارند، مرا در جریان قرار دهند. متاسفانه هیچ پاسخی از آنها دریافت نکرده ام. حتی دریغ کردند که برایم بنویسند که چنین نامه ای را دریافت نکرده اند.

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

چرا محمود اعدام شد؟

تب و تاب اولیه قتل عام که گذشت و اندکی آرام تر شدم، به این مسئله فکر می کردم که چرا محمود اعدام شد؟ آیا او می دانست که دارند قتل عام می کنند؟ آیا نوع برخورد او در مواجه با هیئت مرگ می توانست در سرنوشت او تاثیر داشته باشد؟
چند سال قبل در مراسمی که برای خانم پنجه شاهی برگزار کرده بودند، یکی از زندانیان سیاسی که در زمان قتل عام در زندان گوهر دشت بود را دیدم. می گفت که محمود به آنها مرس زده بود که دارند اعدام می کنند و به آنها هشدار داده بود. جسته گریخته هم شنیده بودم که محمود به دیگران توصیه می کرده که بهتر است چنان برخورد کنند که اعدام نشوند. این شیوه برخورد برایم آشنا بود.
آیا اگر همه زندانیان سیاسی در آن زمان در مقابل خواسته های هیئت مرگ تمکین می کردند، قتل عامی انجام نمی شد؟ آیا هدف کسانی که این قتل عام را طراحی کرده بودند، این نبود که با اعدام تعداد زیادی از زندانیان، هر اعتراضی را در گلوها خفه کنند؟ آیا تنها شیوه برخورد زندانیان در مقابل هیئت مرگ، سرنوشت آنان را تعیین می کرد؟

به گمانم تا زمان انتشار اسناد قتل عام و شهادت زندانبانان، اعضای هیئت مرگ و به ویژه مسئولان عالیرتبه جمهوری اسلامی نظیر هاشمی رفسنجانی، نمی توان پاسخی قطعی برای سئوالات فوق پیدا کرد

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

آیا رنج خانواده های قربانیان اعدامهای دهه 60 را پایانی هست؟

چند سال قبل که به کانادا مهاجرت کردم، به این فکر افتادم که با یکی از دوستان دانشگاهی خواهرم زهرا تماس بگیرم। می دانستم که در کالیفرنیا زندگی می کند। روزی به او زنگ زدم، خودم را معرفی کردم، با اشتیاق مرا پذیرفت। از چگونگی مرگ زهرا سئوال کرد। آنچه را که می دانستم برایش نقل کردم. از من تشکر کرد و گفت که دلش می خواسته عاقبت و چگونگی مرگ زهرا را بداند تا بتواند با آن کنار بیاید و آنرا بپذیرد. دیگر دلم نیامد که به او زنگ بزنم، بسیار دلگیر شده بودم که چرا پس از شنیدن چگونگی ماجرا مرگ زهرا را پذیرفت.
از آنروز بارها به این مسئله فکر کرده ام که خانواده های قربانیان اعدامهای سالهای 60 چگونه و در چه شرایطی می توانند مسئله مرگ عزیزانشان را بپذیرند و به زندگی معمولی خود بازگردند؟ از خودم می پرسم چه تفاوتی است میان مرگ محسن که می دانیم در چه تاریخی به قتل رسیده و کجا دفنش کرده اند با زهرا و محمدرضا و محمود و محمد علی که نمیدانم که چگونه به قتل رسیده اند و در کجا دفن شده اند؟ شاید یکی از مهمترین تفاوتهای قتل عام 67 با اعدامهای سالهای قبل همین نکته باشد که نمی دانیم عزیزانمان کی و در کجا به قتل رسیده اند و در کجا دفن شده اند. شاید اگر این حقایق برایمان روشن شود، من نیز بتوانم مانند دوست زهرا بگویم که مرگ آنها را پذیرفته ام؟

خاوران در جریان قتل عام 67

خبر کشف گور دستجمعی در خاوران، نگرانی خانواده های زندانیان سیاسی که از سلامت بستگانشان بی خبر بودند را صد چندان کرد. قتل عام زندانیان سیاسی را اعلام نکردند، تنها ساکی از وسایل قربانیان به خانواده انها تحویل دادند. خانواده های قربانیانی که به احزاب چپ تعلق داشتند، برای یافتن نشانی از گمشده خود به خاوران آمدند. فضای خاوران به یکباره تغییر کرد. از یکطرف تا قتل عام سال 67 اکثر قریب به اتفاق اعدام شدگانی که در خاوران دفن شده بودند به گروههای چپی تعلق داشتند که از همان ابتدای سال 60 خواهان براندازی دولت جمهوری بودند. اما در جریان قتل عام 67 بیش از 200 نفر از اعضای سازمان فدائیان (اکثریت) و حزب توده اعدام شده بودند. اگر سیاستهای متفاوت و حتی متضاد قربانیان سبب تخاصم میان آنان می شد، و این تخاصم گاها به رابطه میان خانواده های زندانیان سیاسی هم کشیده می شد و صحنه های دردناکی را به وجود می اورد که جان همه ما را می آزرد، اما سرنوشت مشترک قربانیان قتل عام 67 سبب شد که دیوارهای بی اعتمادی میان خانواده های انان تا حدودی از میان برداشته شود. ابعاد جنایت چنان عظیم بود و اعدام زندانیان سیاسی چنان ناعادلانه که باور کردن آن برایم دشوار بود. احساس خشم، نفرت، ناباوری و بی پناهی تمام وجودم را فرا گرفته بود. خاوران برایم شد سند جنایتی که در تاریخ معاصر کشورم بی سابقه بود. فکر می کردم که وظیفه داریم صدای اعتراضمان را به گوش همه برسانیم. بسیاری از خانواده ها احساس مشابهی داشتند و از هر فضا و فرصتی برای اعتراض استفاده می کردند. اما خاوران تنها مکان عمومی بود که علیرغم فشارهای دولت جمهوری اسلامی می توانستیم هر جمعه در آنجا حضور داشته باشیم و اعتراض و نفرتمان را از جنایتی که انجام شده بود را ابراز کنیم. در سال 67 و 68 ماموران در اطراف خاوران مستقر بودند و خانواده ها را به دلیل رفتن به خاوران دستگیر می کردند. اما خانواده ها هرگز پا پس نگذاشتند و بر حق خود برای حضور در خاوران پای فشردند و این حق را بر جمهوری اسلامی تحمیل کردند.

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد

چند ماهی از دادن ساکهای قربانیان گذشته بود. زندانیان سیاسی زن وابسته به گروههای چپ با خوش اقبالی جان سالم از قتل عام به دربرده بودند. خبر دار شدم که همسر یکی از قربانیان سال 67 برای مرخصی چند روزه از زندان بیرون آمده است. نمی دانستم که زندانیان سیاسی زن چگونه در مورد قتل عام فکر می کنند و چه می خواهند بکنند. به دیدن این دوست شتافتم. دلم می خواست به عنوان یکی از اعضای خانواده قربانیان قتل عام 67 نظرم را درباره در زندان ماندن آنها با او در میان بگذارم. می خواستم او را تشویق کنم که هر چه زودتر از زندان بیرون بیاید.
اولین بار بود که او را ملاقات می کردم. به نظرم بسیار تکیده می رسید. در همان لحظات اول گفت که زهرا، خواهرم، را می شناسد. از زندان و قتل عام صحبت کردیم. صحبتهایمان به روش برخورد صحیح به مسئله قتل عام از طرف زندانیان جان به دربرده رسید. به نظرم می رسید که وجدانش نمی تواند بپذیرد که پس از قتل عام زندانیان سیاسی از زندان آزاد شود. به او گفتم که اگر بنا بود که قهرمانی گره ای از کار ما بگشاید، با این خیل قهرمانان باید وضعیتی مساعدتر از این می داشتیم.
هر چند هنوز هم عقل و احساسم با هم یگانه نیستند. هنوز مداوما این گفتگو را مرور می کنم:
بدبخت ملتی که قهرمان ندارد
بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد

شهیدان زنده پای چوبه دار و سینه دیوار

خبر اعدام بچه ها را که در آذر ماه 67 به ما دادند، بی پناهی عمیقی را احساس می کردم. تنها سندی که از اعدام بچه ها به ما داده بودند، ساک آنها بود. هیچ نهادی رسما اعدام ها را اعلام نکرد. برای من و به گمانم برای بسیاری از خانواده ها مهم بود که بدانند در این دنیا کسانی هستند که جنایت انجام شده را به رسمیت می شناسند و به ان اعتراض می کنند؟ گوشهایم را به رادیو می چسباندم که بشنوم خبر این جنایت چگونه در جهان منعکس می شود. انتظار داشتم جهان از جنایت هولناکی که اتفاق افتاده به خروش آید. چنین نبود. برای شنیدن صدای همدردی به ایستگاههای رادیوئی مختلف سر میزدم تا مگر در جائی اسم بستگانم را که اعدام کرده اند را بشنوم.
رادیو زحمتکشان (رادیوی وابسته به فدائیان (اکثریت) و حزب توده) متنی را خواند در مورد خانواده بهکیش و پنجه شاهی، مطلب را ضبط کردم و در یکی از مراسم آنرا پخش کردم. روزی دیگر رادیوی زحمتکشان خاطره ای را از برادرم محمود می خواند، آنرا هم ضبط کردم. گمان می کردم که نویسنده آن مطلب را می شناسم، برایم چه شیرین بود که کسی در یک گوشه ای هنوز ما را به خاطر دارد و دلش به همراه ما از اعدام محمود به درد آمده است.
برایم مهم بود که کسانی خطر می کنند و برای زنده نگاهداشتن خاطره قربانیان، عکس و شرح حال آنان را در نشریات ممنوعه منتشر می کنند. از همین رو بود که با اشتیاق دفترچه ای را که یکی از گروههای هوادار حزب توده ایران تهیه کرده بود را می خواندم. حتی مادر و پدرم که محتاط بودند و گمان می کردند که این قبیل مطالب می تواند برای ما که جوانتر بودیم دردسر ایجاد کند، هم به دیدن و خواندن انها اشتیاق نشان می دادند.
در مراسمی که به مناسبت چهلم و یا اولین عید برگزار کردیم، مطلبی را از کار (اکثریت) خواندم، مطلب بر دلم می نشست و هنوز بخشی از آنرا به خاطر دارم: شهیدان بی کفن در راه، شهیدان بی کفن در خاک، شهیدان زنده پای چوبه دار و سینه دیوار

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

خاوران


گورستان خاوران در مسیر جاده تهران به مشهد قرار دارد


نمائی نزدیک از گورستان خاوران


نمائی از قطعه ای که قربانیان از سال 60 تا قبل از قتل عام 67 در آنجا دفن می شدند।
می توانید روی عکسها کلیک کنید تا تصویری روشنتر از این تصاویر ببینید

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

خاوران قبل از تابستان 67

خاوران قبل از تابستان 67، نشان جنایتی بود که جریان داشت. هر روز و هر ماه قربانی جدیدی به جمع قربانیان افزوده می شد. اکثر قریب به اتفاق قربانیان آن سالها به گروه های چپی تعلق داشتند که از سال 60 خواهان براندازی جمهوری اسلامی بودند. گاها خانمی که برای بهائیان کار میکرد و زنان متوفی بهائی را می شست، به خانواده ها می گفت که فلان روز باز چند اعدامی آوردند و در خاوران دفن کردند. هر اعدامی خانواده ای را به جمع عزاداران می افزود. خانواده های قربانیانی که تازه اعدام شده بودند، حیرت زده و سیاهپوش به خاوران می آمدند. بسیاری از آنان از خاوران چیزی نمی دانستند و آنها که قدیمی تر بودند، با آنان همدردی می کردند و شرایط خاوران را برایشان توضیح می دادند
برای اولین بار در اواخر سال 63 به خاوران رفتم। گفته بودند که زهرا در خاوران دفن شده است। به همراه خانواده ام و ترسان به خاوران رفتم। گمان می کردم که چشمان حریصی ما را می پایند। عدم امنیت در هر گوشه آن زمین سوخته احساس می شد. خانواده ها نگران جوانترها بودند که مبادا اسیر ماموران شوند. هنوز اعدامها جریان داشت. آندسته از خانواده ها که هر جمعه به خاوران میرفتند، در فشاری دائم قرار داشتند. آنان این فشار طاقت فرسا را تحمل کردند و خاوران را علیرغم تلاش جمهوری اسلامی زنده نگاه داشتند. در همان اولین بار خانواده هائی که می شناختم و از همان روزهای اول دفن زندانیان سیاسی چپ در خاوران به دنبال قربانیشان به خاوران آمده بودند، برایم می گفتند که در آن سوی خاوران سعید سلطانپور و تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی که در شب 30 خرداد 60 اعدام شده بودند دفن هستند. در آن گوشه دیگر گویا موسی خیابانی و تمام مجاهدینی که به همراه او به قتل رسیده بودند دفن شده بودند. فرضم این بود که آنان شاهدان این حوادث بوده اند
در سال 64 محسن را اعدام و او را در بهشت زهرا دفن کردند. سالی چند بار همراه با پدر و مادرم ابتدا به بهشت زهرا بر مزار محسن می رفتیم و پس از آن راهی خاوران می شدیم. مادرم بر سر قبر محسن درختچه ای کاشته بود و به مامور بهشت زهرا هر بار پولی میداد که به درختچه آب بدهد. اما در خاوران اثری از گل و گیاه نبود. جمهوری اسلامی هیچ اثری از حیات در خاوران را بر نمی تافت

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

سفر گالیندوپل و تجمع خانواده ها در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران

خبر سفر گالیندوپل فرستاده ویژه سازمان ملل به تهران در زمستان 68، یکسال پس از اعلام کشتار زندانیان سیاسی، این سئوال را در مقابل خانواده قربانیان اعدامهای دهه 60 و به ویژه قتل عام زندانیان سیاسی قرار داده بود که چه اقدامی می توانند انجام دهند. گالیندوپل در دفتر سازمان ملل در میدان آرژانتین مستقر شده بود. خانواده ها مطمئن نبودند که میتوانند با او دیدار کنند. خانواده ها قرار گذاشتند که دستجمعی به دفتر سازمان ملل مراجعه کنند. در روز موعود ده ها نفر از اعضای خانواده قربانیان در ساعت موعود به مقابل دفتر سازمان ملل رفتند. کانون دفاع از زندانیان سیاسی (داخل کشور) با بسیاری از خانواده ها تماس گرقته و آنها را به شرکت در این تجمع دعوت کرده بود. در همان ساعتی که خانواده ها در مقابل دفتر جمع شده بودند سوار اتوبوسی که از جلوی دفتر می گذشت شدم تا شاهد تجمع باشم. درب دفتر سازمان ملل در جنوب غربی میدان آرژانتین قرار داشت. اتوبوس که از مقابل دفتر می گذشت تعدادی از خانواده ها را دیدم که در سمت جنوبی در ایستاده بودند. جمعی دیگر نیز با پلاکارد در مقابل در تجمع کرده بودند، بعدا فهمیدم که اینها گروهی دولت ساخته به نام "سازمان دفاع از قربانیان خشونت" بودند. یکی دو ایستگاه پائین تر از اتوبوس پیاده و سوار تاکسی شدم تا دوباره از میدان آرژانتین بگذرم. در کمتر از یکربع دوباره به میدان رسیدم، اما اثری از خانواده ها در مقابل دفتر نبود. نگران شده بودم. بعدا خانواده ها تعریف کردند که عده ای که گویا ماموران دولتی بودند، آنها را تحت فشار قرار داده بودند که محل را ترک کنند. خانواده ها امتناع کرده بودند. کشمکشی در گرفته بود و ماموران کیف یکی از مادران را که گویا نامه جمعی خانواده ها به گالیندوپل در آن بود، ربوده بودند.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

بابای هیچ بچه ای نباید اعدام شود

مدتی از اعدامهای 67 گذشته بود، در این مدت با بسیاری از خانواده های قربانیان آشنا شده بودم. اغلب قربانیان جوان بوده و اگر ازدواج کرده بودند، بچه هایشان کوچک بودند. همسر قربانیان شرایط دشواری داشتند. بعضی از آنها با خانواده خود و یا همسرشان زندگی می کردند. برخی دیگر مجبور بودند و یا تمایل داشتند که مستقل زندگی کنند. آنها علاوه بر مشکلات مالی و اجتماعی، درگیر مشکلات روحی بچه هایشان هم بودند. وقتی تعداد بچه ها زیاد بود مشکلات چندین برابر می شد.
مینا یکی از آنها بود، مینا باید از دو دختر و تنها پسرش مراقبت میکرد. غروبی در خیابان ستارخان به سمت میدان توحید می رفتم، سر شادمان مینا را دیدم که با بچه هایش منتظر مینی بوس بودند. آزاده، دختر کوچکش به شدت گریه میکرد، گویا زمین خورده بود. به نظر می رسید مینا مستاصل شده است. آزاده را بغل کردم. با آنها سوار مینی بوس شدم و تا تقاطع آزادی و شادمان با آنها رفتم. دخترک آرام گرفته بود. من کار داشتم و باید آنها را ترک می کردم. آزاده حق داشت که پدرش در کنارش باشد و وقتی دلش خواست در آغوش او آرام بگیرد.

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

برگزاری مراسم مشترک ممنوع


قتل عام زندانیان سیاسی خانواده های زیادی را داغدار کرده بود. وسایل صدها نفر از زندانیان وابسته به احزاب چپ به نشانه اعدام آنها در چند روز اول آذر ماه به خانواده آنها تحویل داده شد. اعدام دستجمعی زندانیان سبب تعمیق همبستگی میان خانواده های قربانیان شده بود. انبوه قربانیان باعث شده بود که در یک روز گاها چندین مراسم یادبود در تهران برگزار شود. گاها دو خانواده مراسم مشترکی را برای فرزندانشان برگزار می کردند. به این فکر افتادیم که یک مراسم مشترک با مقیاسی بزرگ را برگزار کنیم. ایده برگزاری مراسم مشترک با استقبال روبرو شد و 10-15 خانواده تصمیم گرفتند که مراسم مشترکی را برگزار کنند. با خود می گفتیم بستگانمان را دستجمعی اعدام کرده اند و لازم است که مراسم یادبود آنان نیز مشترک برگزار شود
خانواده زنده یاد فریبرز صالحی، از اعضای حزب توده ایران، داوطلب شدند که مراسم در خانه آنها برگزار شود. نزدیکهای ظهر روزی که بنا بود مراسم برگزار شود به خانه آنها رفتم. در را که برویم باز کردند، متوجه شدم که اتفاقی افتاده است. یکی از ارگانهای اطلاعاتی-امنیتی با خانواده فریبرز تماس گرفته و دستور لغو مراسم را داده بود. آنها از برادر و خواهران فریبرز خواسته بود که همانروز به آن ارگان مراجعه کنند. نمی دانستیم که چه پیش خواهد آمد. آیا کسی را دستگیر خواهند کرد؟ وضعیت ناجوری پیش آمده بود، در آن مدت کوتاه بایستی حتی المقدور به کسانی که خبر برگزاری مراسم جمعی را شنیده بودند، خبر لغو آنرا می دادیم. مراسم مشترک برگزار نشد

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

عکس دستجمعی

اعدامهای 67 هفت که تمام شد، خبر اعدام بچه ها را به ما دادند. با اعدام شدن محمود و محمد علی 6 نفر از خانواده ام توسط دولت جمهوری اسلامی اعدام شده بودند. در اطاق پذیرائی عکسهای تک تک بچه ها را به دیوار زده بودیم. خانواده پنجه شاهی هم با اعدام شدن اسدالله 5 نفر را از دست داده بودند. مادر پنجه شاهی عکسی دستجمعی از همه بچه ها را به دیوار خانه اشان زده بودند. مادر آنروزها زیاد خانه ما میامد و با مادرم می نشستند و درد دل میکردند. روزی از مادرم خواست که عکسهای بچه ها را به او بدهد تا همان دوستی که عکسهای دستجمعی بچه هایش را درست کرده بود، عکسی دستجمعی از بچه ها را درست کند. یکی دو هفته گذشت، مادر سه قاب از عکس دستجمعی را برایمان آورد. یکی از قابها خیلی بزرگ بود. آنرا به دیوار زدیم.
سالی چند گذشت و قاب بزرگ بر دیوار بود، آن سالها پدرم هنوز زنده بود و می گفت بچه هایش را قاب کرده و گذاشته سینه دیوار. مادرم ابتدا قاب بزرگ را از دیوار پائین آورد و دور آن پارچه ای پیچید و قاب کوچکتر را به دیوار زند. پس از چند سالی قاب کوچک هم پائین آمد. مادر پنجه شاهی هم پس از چند سالی قاب دستجمعی بچه هایش را از دیوار برداشت و قابهای تکی آنها را بر دیوار زد. گمان می کنم برای آنها تحمل عکسهای تکی بچه ها ساده تر بود. عکس دستجمعی 5-6 نفر از اعضای یک خانواده که اعدام شده بودند، سرگذشت غم انگیز آن خانواده را نشان میداد. عکس دستجمعی را برای مراسمهای عید و شهریور به خاوران میبردیم. یکی دو سال قبل در یکی از مراسمها، عکس دستجمعی توسط ماموران دولت جمهوری اسلامی ربوده شد.

تقاضای دادستان دادگاه بین المللی برای صدور حکم جلب عمر البشیر

دیروز با دوستی در مورد درخواست صدور حکم جلب عمر البشیر توسط دادستان دادگاه جزائی بین المللی صحبت می کردم. دوستم می گفت که این درخواست می تواند به فال نیک گرفته شود. شاید صدور این حکم به این معنی باشد که از این پس هیچ رئیس دولتی از پاسخگوئی درباره جنایاتش مصون نخواهد بود. به دوستم گفتم که من همیشه نسبت به اینکه شورای امنیتی که سه عضو دائم آن (چین، روسیه و آمریکا) عضو دادگاه بین المللی نیستند و از آن میان آمریکا صراحتا بر علیه این دادگاه موضع گرفته و کشورهای دیگر را برای نپیوستن و یا خروج از این دادگاه تحت فشار قرار می دهد، بتواند به توسعه مبانی حقوق بشر در جهان و توقف جنایت بر علیه بشریت یاری رساند، بدگمان بوده ام. به دوستم گفتم که من نمیتوانم توسعه حقوق بشر را توسط کسانی که خود ناقض حقوق بشر هستند را باور کنم. برایم این سئوال مطرح بوده و هست، که چرا پس از پایان جنگ سرد و خاتمه قطب بندی ناشی از آن ما به شکلی گسترده شاهد قتل عامهای متعدد در جهان بوده ایم؟ آیا این قتل عامها امنیت و صلح جهانی را به خطر نیانداخته است؟ شاید تصور و درک اعضای دائم شورای امنیت از امنیت و صلح جهانی با انچه که من در ذهن خود مجسم می کنم متفاوت است؟ بحثمان را که ادامه دادیم با این سئوال روبرو شدیم که آیا دریافت پول از دولت آمریکا برای توسعه مبانی حقوق بشر در ایران و یا دیگر کشورها مجاز و مفید است؟
**********************
امروز حسام الدین برومند در سر مقاله کیهان در مطلبی با عنوان "بوی نفت در دیوان کیفری لاهه" در مورد درخواست صدور حکم دستگیری برای عمر البشیر، رئیس جمهوری سودان، موضع گیری کرده است (1). آقای برومند مینویسد "صدور حكم جلب عمرالبشير رئيس جمهور سودان از سوي ديوان كيفري بين المللي لاهه، اگرچه به عنوان يك اقدام غيرقانوني و باج خواهانه عليه رئيس جمهور يك كشور اسلامي، قابل نقد است ولي شواهد و قرائن موجود حكايت از آن دارند كه آمريكا و متحدانش درپي بهره گيري هاي غيرقانوني ديگر از اين نهاد بين المللي هستند و بعيد نيست كه در صورت پيشبرد اهداف استكباري خود در اين ماجرا، براي سوءاستفاده هاي مشابه ديگر از نهاد بين المللي ياد شده، خط و نشان كشيده باشند."
از خود می پرسم آیا دل نگرانیم در مورد بندی از نظامنامه رم که به شورای امنیت (که به گمان من نهادی غیر دمکراتیک است) اجازه می دهد که پرونده یک جنایت را به دادگاه بین المللی احاله کند با مواضع کیهان هم سو و هم جهت است؟
***********************
شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه 1593 مربوط به احاله پرونده سودان به دادگاه بین المللی را در تاریخ سی و یکم مارس 2005 با 11 رای موافق و 4 رای ممتنع (آمریکا، چین، الجزایر و برزیل) به تصویب رساند (2). خانم آن وود پترسون نماینده آمریکا در سازمان ملل می گوید " ایالات متحده به مخالفت بنیادی خود با این نگاه که برای دادگاه جزائی بین المللی حق قضاوت در مورد دولتها و مقامات دولتهائی که عضو نظامنامه رم نیستند را قائل است، ادامه میدهد. چون آمریکا با احاله پرونده دارفور به دادگاه جزائی بین المللی موافق نیست، به این قطعنامه رای ممتنع داده است. ایشان تصمیم گرفتند که به این قطعنامه رای مخالف ندهند (آنرا وتو نکنند) چون فکر می کنند که جامعه جهانی لازم است با یکدگر در جهت خاتمه دادن به خشونت در دارفور همکاری کنند و همچنین به این دلیل که قطعنامه صراحتا به شهروندان آمریکا و شهروندان دیگر کشورها که در نیروهای مسلح این کشور خدمت می کنند مصونیت از تحقیق و محاکمه داده است." دلایل چین نیز کمابیش شبیه مواضع آمریکا بوده است.
آقای لوئیس مورینواوکامپو (دادستان دادگاه جزائی بین المللی) در تاریخ 14 جولای 2008 در مقابل دادگاه قرار می گیرد و از قضات تقاضای صدور حکم جلب عمر البشیر را می کند. سایت دادگاه بین المللی خلاصه ای از درخواست صدور حکم جلب عمر البشیر را منتشر کرده است (3). آقای اوکامپو می گوید در سه سالی که در مورد جنایت دارفور تحقیق کرده است به این نتیجه رسیده که رئیس جمهور عمر البشیر مغز متفکر جنایتی است که در دارفور در جریان است. ایشان می گوید
"... امروز شواهد نشان میدهند که البشیر به عوض کمک کردن به مردم دارفور، تمام امکانات دولتی، از جمله نیروهای مسلح، سرویسهای اطلاعاتی، تمام دستگاه دیپلماتیک و اطلاع رسانی و دستگاه قضائی را به کار گرفت، که 000و450و2 مردمی (که اغلب آنها به گروههای قومی تعلق داشتند که هدف نسل کشی بودند) که در کمپ ها زندگی می کردند، را در شرایطی قرار دهد که به محو فیزیکی آنها منجر شود.
البشیر رئیس جمهور است. او فرمانده کل قواست. اینها فقط کلمات رسمی نیستند. او از همه امکانات دولتی استفاده کرد. او از ارتش استفاده کرد. او ملیشیا را سازمان داد. همه به او گزارش میدهند. همه از او اطاعت می کنند. او اختیار کامل دارد." آقای دادستان نتیجه می گیرد عمر البشیر مسئول قتل عام و جنایتی است که در دارفور جریان دارد. دادگاه بین المللی در حال تصمیم گیری در مورد این درخواست است.
*********************
کیهان صراحتا حقیقت ماجرا را تحریف کرده است و چنین وانمود کرده که گویا آمریکا با تصویب قطعنامه 1593 و احاله پرونده سودان به دادگاه جزائی بین المللی قصد دارد با استفاده از این دادگاه، مطامع (امپریالیستی-استکباری) خود را پیش برده و در امور داخلی این کشور اسلامی دخالت کند. حقیقت آن است که آمریکا همانند ایران صراحتا مخالف این اصل است که دادگاه بین المللی حق داشته باشد (در صورت احاله پرونده از طرف شورای امنیت) در مورد کشورها و مسئولان کشورهائی که عضو نظامنامه رم نیستند (از جمله ایران، آمریکا، اسرائیل، چین و روسیه) قضاوت کند و به همین دلیل به قطعنامه 1593 رای ممتنع داده است.
به سئوال اولیه ام باز میگردم. پنج عضو دائم شورای امنیت حق دارند با وتوی هر قطعنامه، تعریف خود از صلح و امنیت جهانی را به دیگر کشورها تحمیل کنند. شاید در مواردی مانند نمونه سودان، اعضای دائم به دلیل فشار افکار عمومی بین المللی و فاجعه ای که در جریان است، تمایل نداشته باشند که از حق خود استفاده کنند. تجربه سودان و صدور قطعنامه 1593 و درخواست صدور حکم بازداشت عمر البشیر ما را در مقابل این سئوال قرار می دهد که آیا میتوان برای توسعه مبانی حقوق بشر در ایران دست به دامن اعضای شورای امنیت و به ویژه اعضای دائم این شورا شد؟ همچنین آیا همراهی کشورهائی که خود از مهمترین ناقضین حقوق بشر در جهان هستند (از جمله آمریکا، چین و روسیه) میتواند به توسعه مبانی حقوق بشر در جهان یاری رساند؟ اگر جواب ما به این سئوال مثبت باشد، آیا آماده هستیم که اصل مشابه ای را در سیاست داخلی، از جمله همکاری با دولت جمهوری اسلامی برای توسعه مبانی حقوق بشر، تجویز کنیم؟ آیا مخالفت با مشروعیت شورای امنیت سازمان ملل برای تعریف صلح و امنیت جهانی، بازگشت به نظریه ای است که مبارز با امپریالیسم را میزان و معیار هر موضع و حرکت سیاسی میدانست و دوست و دشمن را بر این اساس تعریف و مشخص می کرد؟ آیا نگاهی که همکاری با هر نهاد را، در صورت نتیجه بخش بودن نسبی آن، برای توسعه حقوق بشر مجاز و ممکن میداند، به معنی پی گرفتن یک سیاست رئالیستی و عمل گرایانه نیست؟ آیا چنین سیاستی میتواند به توسعه مبانی حقوق بشر یاری رساند؟
**********************
توضیحات

1- http://www.kayhannews.ir/870430/2.htm#other200
2- http://www.un.org/News/Press/docs/2005/sc8351.doc.htm
3- http://www.icc-cpi.int/press/pressreleases/406.html

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

آزادی مذهب و آزادی وجدان:

آزادی مذهب و آزادی وجدان: آ

بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در ایران تنها "ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته می شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می کنند" (اصل 13 قانون اساسی). "دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنی عشری است و این اصل الی الابد غیر قابل تغییر است" (اصل 12 قانون اساسی). در قانون اساسی ایران هیچ حقی برای بهاییان و دیگر مذاهب و به ویژه کسانی که به هیچ مذهبی اعتقاد ندارند (بی دینان و بی خدایان) در نظر گرفته نشده است.آ
درست است که بر اساس این قوانین معتقدین به ادیان مسیحی، کلیمی و زرتشتی از آزادی اجرای مناسک مذهبی خود برخوردارند، اما در عمل با هزاران تبعیض در جامعه روبرو میباشند. معتقدین به این مذاهب از دست یافتن به مسئولیتهای مهم محروم میباشند. در بسیاری از موارد از طرف نهادهای جمهوری اسلامی برای محدود کردن فعالیتهایشان تحت فشار قرار میگیرند. باید متذکر شوم که این محرومیت شامل هموطنان سنی مذهب نیز میشود.آ
اما مرتدین تنها بخشی از جامعه هستند که قوانین اسلامی رسما مرگ آنان را جایز و لازم میشمارد. سایت حوزه مرتد و مجازات آنرا چنین توضیح میدهد: آ
آ"معنای مرتد: مرتد به کسی میگویند که قبل مسلمان بوده و بعد از دین اسلام برگشته باشد. به این صورت که یا خدا را انکار کرده، یا نبوت و قران را منکر شده و یا یکی از ضروریات دین را منکر شده، یا حلالی را حرام و یا حرامی را حلال کرده باشد. چنین شخصی از نظر اسلام، مرتد محسوب می شود.آ
اقسام مرتد:آ
آ 1-مرتد فطری: کسی است که فطرتا مسلمان بوده، یعنی از پدر و مادری مسلمان، به دنیا آمده و خود هم مسلمان بوده بعدا مرتد شده است. حکم مرتد فطری، قتل است چه توبه کند یا در ارتدادش باقی باشد.آ
آ 2-مرتد ملی: کسی است که از پدر و مادر غیر مسلمان به دنیا آمده و بعد از رشد و بلوغ مسلمان شده و بعد از مدتی از اسلام برگشته است. این شخص را مرتد ملی می گویند. اما حکم مرتد ملی این است که تا سه روز به او مهلت می دهند، اگر توبه کرد و دوباره اسلام را پذیرفت، رهایش می کنند. در غیر این صورت او را به قتل می رسانند."آ
عباراتی نزدیک به همین مفاهیم در قانون مجازات اسلامی که در دست بررسی است و همچنین قانون مجازات اسلامی موجود مورد استفاده قرار گرفته است.آ

با توجه به اینکه اکثریت قریب به اتفاق کسانی که منکر وجود خدا و بیدین هستند، مسلمان زاده هستند و در دوران بلوغ به عنوان مسلمان شناخته میشدند از نظر قوانین اسلامی به عنوان مرتد فطری شناخته میشوند. این افراد میتوانند با مجازات مرگ مواجه شوند. تعداد زیادی از اعدامهای انجام شده در دهه شصت و به ویژه اعدامهای سال 67 از نظر شرعی به این دلیل بوده که فرد نامبرده از خواندن نماز خودداری کرده بود (یا در برخی از موارد خود را صراحتا معتقد به مارکسیسم که به معنی عدم قبول هر دینی است) معرفی کرده است. همچنین بسیاری از هم وطنانمان تنها به این دلیل که اعلام کردند بهائی هستند و مناسک مذهبی را انجام میداده اند، اعدام شده اند. آ
تعداد زیادی از شهروندان بهائی و بیدین و بی خدامجبور هستند برای آنکه به دانشگاه راه یابند، کار خود را حفظ کنند و یا شغلی بیابند، بتوانند پاسپورت بگیرند و خلاصه آنکه در هر کاری که با دولت سر و کار دارند بر خلاف اعتقادات خود، خود را مسلمان بنامند. اگر فردی خود را بهائی و یا بی دین و بی خدا اعلام کند، تمام امتیازات شهروندی را از دست میدهد. این بی حقوقی حتی در بعد از مرگ انان نیز تداوم مییابد. در تهران بهائیان و کسانی که در زندان مناسک مذهبی را به جا نمیاورند (عمدتا وابستگان به گروههای چپ) و اعدام شده بودند، در گورستان خاوران دفن میشوند و خانواده ها ی قربانیان مجاز نیستند که مراسم مورد نظرشان را اجرا کنند و یا با محدودیتهای زیادی روبرو هستند. گمان میکنم که اگر اعلام شود که متوفی بیدین بوده است، مسئولین گورستانهای رسمی کشور اجازه دفن وی را در این گورستانها نخواهند داد.آ
از طرف دیگر جامعه نیز با این اصل خو گرفته است که افراد باید به یک دینی اعتقاد داشته باشند و اعلام بیدینی و بی خدائی امری پذیرفته در میان بسیاری از مردم نیست. در ایران "لامذهب" فحش است که نشان میدهد که اطلاق لامذهبی به افراد اهانت به شخصیت فردی تلقی میشود. به همین دلیل است که بی دینان در بسیاری از موارد برای آنکه از طرف مردم طرد نشوند در مقابل آنان تظاهر به دینداری کنند. همچنین بی دینی و بی خدائی به آن دلیل که در ایران عمدتا وابستگی به احزاب و تفکر چپ و به ویژه مارکسیسم را تداعی میکند، خطرات بسیاری را میتواند برای شخص داشته باشد.آ
اصل 18 اعلامیه جهانی حقوق بشر میگوید: "هر کس حق دارد که از ازادی فکر، وجدان و مذهب بهره مند شود. این حق متضمن آزادی اظهار عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است؛ هر کس می تواند از این حقوق منفردا یا مجتمعا به طور خصوصی یا به طور عمومی برخوردار باشد." همچنین در منشور حقوق و آزادیهای کانادا یکی از چهار بند از آزادیهای بنیادی (اصل دوم) برای هر شهروند کانادا "آزادی وجدان و مذهب" است. آ

به گمان من دفاع از آزادی مذهب لازم است با دفاع از آزادی وجدان (از جمله حق بیدینی و بی خدائی) همراه باشد. فعالین حقوق بشر لازم است که پیشگامان این حرکت باشند و نقض حقوق شهروندانی را که به هیچ دینی اعتقاد نداشته و یا خدا نشناس هستند به عنوان یکی از موارد جدی و گسترده نقض حقوق بشر در ایران ، پیگیرانه دنبال کنند. آ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

شعری از پل الوار به یاد ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی

چه کار می شد کرد؟ گزمه بر در بود
چه کار می شد کرد؟ در خانه زندانی بودیم
چه کار می شد کرد؟ راه کوچه بسته بود
چه کار می شد کرد؟ شهر به زانو در آمده بود
چه کار می شد کرد؟ مردم شهر گرسنه بودند
چه کار می شد کرد؟ خلع سلاح شده بودیم
چه کار می شد کرد؟ شب فرا رسیده بود
چه کار می شد کرد؟ عاشق یکدگر شدیم

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

چه کسانی مسئول نقض گسترده حقوق بشر در ایران هستند؟

چه کسانی مسئول نقض گسترده حقوق بشر در ایران هستند؟ آیا نیروهای اپوزیسیون در گسترش نقض حقوق بشر در ایران سهمی داشته و دارند؟ سهم دولت جمهوری اسلامی و نیروها و احزاب سیاسی وابسته (اعم از اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب) به این دولت در نقض حقوق بشر در ایران چیست؟

مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر را به سرعت مرور میکنم. آزادی بیان، آزادی وجدان، برابری حقوق زن و مرد، آزادی تشکیل حزب و اتحادیه صنفی، حق داشتن کار و مسکن مناسب، حق مالکیت، حق دسترسی به دادگاه صالحه، اصل برائت. علیرغم آنکه برای توسعه و استقرار هر کدام از اصول فوق (بدون آنکه ارزش گذاری برای هر کدام از این اصول از جمله حق مالکیت کرده باشم) فرهنگ عمومی همیشه یکی از مهمترین عوامل خواهد بود، اما سازمان ملل و تمام ارگانهای متولی نظارت بر رعایت حقوق بشر دولتها را مسئولین اصلی تضمین و توسعه حقوق بشر میدانند:
"بر طبق قوانین بین المللی مسئول اصلی (تضمین حقوق بشر) دولتها هستند. اما در شرایط اشغال و یا جنگ داخلی و در مناطقی که نیروی اشغالگر و یا گروهی مسلح یک گروه از جمعیت را کنترل میکنند، گروه کنترل کننده باید پاسخگوی نقض حقوق بشر در آن مناطق باشد."

دولتها با در اختیار داشتن قوه قضائیه، مجریه، مقننه، نیروهای مسلح ،انتظامی و امنیتی بخش مهمی از منابع و امکانات هر کشوررا در اختیار داشته و میتواند به شکلی گسترده سبب نقض حقوق بشر در یک کشور شوند. از همین روست که مسئولیت اصلی نقض حقوق بشر در وهله اول بر عهده دولتها میباشد. همچنین تمرکز گسترده قدرت در کشورهائی که مصیبت دولتهای دیکتاتوری و تمامیت خواه (مانند جمهوری اسلامی) را تجربه کرده و میکنند سبب شده است که این کشورها با نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر از طرف دولت روبرو باشند. این دولتها نه تنها در مقابل نهادهای بین المللی ناظر بر اجرای حقوق بشر مانع تراشی میکنند، بلکه مهمتر از آن تاسیس و تثبیت نهادهای نظارتی بومی را مانع میشوند (در کشورهای که دارای نوعی از دولت دمکراتیک میباشند، نهادهای مدنی امکان نظارت بر نقض حقوق بشر در جامعه را داشته و میتوانند نسبت به آن عکس العمل نشان دهند).

بررسی های انجام شده از طرف کمیسیونهای حقیقت نشان داده است که تقریبا در تمام موارد (به عنوان نمونه گزارشهای کمیسیون حقیقت السالوادر و آفریقای جنوبی) دولتها بوده اند که سهم اصلی را در نقض حقوق بشر بر عهده داشته اند. تجربه روزمره ما نیز نشان از آن دارد که دولت جمهوری اسلامی به عنوان دولتی تمامیت خواه از همان آغاز به شکلی سیستماتیک حقوق بشر را نقض کرده است. حق آزادی وجدان در جمهوری اسلامی هرگز به رسمیت شناخته نشد. حق زنان برای برخورداری از حقوق برابر به شکلی روزمره نقض شده و میشود. آزادی بیان با محدودیتها جدی روبرو بوده و هست. مردم امکان دسترسی به دادگاههای صالحه را نداشته و ندارند. اینها تنها نمونه هائی از نقض حقوق بشر از طرف دولت جمهوری اسلامی است. به همین دلیل است که بدون تردید نقش دولت جمهوری اسلامی در نقض حقوق بشر در ایران به هیچ ترتیبی قابل مقایسه با نقض نیروهای اپوزیسیون نبوده و نیست.

از طرف دیگر قدرت دولتی در ایران محدود به حوزه سیاست نبوده و نیست. این دولت بخش قابل توجهی از منابع و بنگاههای اقتصادی را در اختیار دارد. منابع اقتصادی (از جمله در آمد حاصله از فروش نفت) به شکلی نابرابر در میان مردم توزیع میشود. در حالی که نزدیکان حکومت به اشکال مختلف (از جمله بدست اوردن قراردادهای نان و آب دار و یا امکان وارد کردن کالا به شکلی انحصاری) از این منابع استفاده میکنند، اکثریت مردم کشور سهم اندکی از این درآمدها را به دست میاورند. بنگاههای دولتی که بنا بر برخی از آمارها بیش از هفتاد درصد اقتصاد را شامل میشوند، به شکلی سیستماتیک حقوق بشر را نقض میکنند. این بنگاهها در آمدهای حاصل از فعالیتهای اقتصادی را به شکلی تبعیض امیز توزیع میکنند (در اینجا لازم است تاکید کنم که احزاب اصلاح طلب به ویژه در غارت اقتصادی شریکان نزدیک بنیادگرایان هستند و شاید همین پیوندهای عمیق اقتصادی یکی از دلایل مماشات انان در مقابله با چناح بنیادگرا باشد) و کارمندانی که مطابق با خواست مدیریت عمل نکنند از کار اخراج شده و یا به شکل جدی محدود میشوند. از طرف دیگر بنگاههای خصوصی (به ویژه بنگاههای بزرگ) با جلب حمایت افراد صاحب نفوذ دولتی سهم خود را در نقض حقوق بشر در ایران داشته و خواهند داشت. بدون شک نیروهای اپوزیسیون (منظورم سازمانهای سیاسی مخالف دولت است، افراد منتسب به اپوزیسیون در این زمینه گاها نقشی مهمی ایفا میکنند که در مطلبی جداگانه به آن میپردازم) سهمی را در این نوع از نقض حقوق بشر نداشته و نخواهند داشت.

آیا این نتیجه گیری میتواند مانع از آن شود که ما موارد نقض حقوق بشر از طرف احزاب اپوزیسیون را بررسی نکنیم؟ بر این باور هستم که چنین نتیجه گیری بسیار زیانبار خواهد بود. اگر توجه خودمان را به کردستان، مهاجرین اکثریتی و توده ای در اتحاد شوروی سابق، اردوگاه های مجاهدین در عراق و یا به شکلی محدود روابط میان زندانیان سیاسی در زندانهای زمان شاه و جمهوری اسلامی متمرکز کنیم (در همان حوزه محدود) در خواهیم یافت که قدرت احزاب سیاسی در زندگی تک تک اعضا و در مواردی مردم نواحی تحت کنترل بسیار چشمگیر خواهد بود. خاطرات منتشر شده از اردوگاههای مجاهدین در عراق و مهاجرین به شوروی نشان میدهد که هر گونه مخالفت با سیاستهای رسمی سازمانهای مجاهدین و اکثریت و حزب توده میتوانسته به اعمال تنبیهات و یا محروم کردن آنان از امکاناتی که از طرف دولت میزبان در اختیار رهبری این سازمانها قرار گرفته شده بود گردد. همین قدرت را میتوان در مناطق آزاد شده کردستان در سالهای پس از انقلاب و یا اردوگاههای این احزاب در کردستان عراق شاهد باشیم. این قدرت سبب میشود که رهبری این سازمانها از امکانات لازم (در همان حوزه محدود) برای نقض حقوق اعضا برخوردار باشند. با توجه به عدم وجود نهادهای نظارتی، این تخلفات میتوانند نهادینه شده و سبب نقض سیستماتیک حقوق اعضا این سازمانهای سیاسی شوند.

همچنین این نکته مورد توجه باید قرار گیرد که اگر جمهوری اسلامی زندانیان و به ویژه زندانیان سیاسی را از حق دسترسی به دادگاه صالحه محروم کرده است، احزاب اپوزیسیون در آنجا که امکان اعمال قدرت را داشته اند، از جمله اسرای جنگی دولت جمهوری اسلامی در نزد مجاهدین و یا احزاب کرد و یا برخورد با مخالفین سیاستهای رسمی سازمانی در مهاجرت سوسیالیستی (شاید بتوان بر این لیست ترور وابستگان جمهوری اسلامی را نیز اضافه کرد)، گاها به اعمالی مغایر با اعلامیه جهانی حقوق بشر دست زده اند. این اعمال از طرف فعالین حقوق بشر لازم است که با دقت مورد مطالعه قرار گرفته و افشا گردد.

از طرف دیگر احزاب اپوزیسیون این ادعا را دارند که برای ساختن ایرانی آزاد و آباد مبارزه میکنند. بر این باورم که چنین ارزوی بزرگی توسط احزابی که در روابط داخلی حقوق اعضای خود را پایمال میکنند میسر نخواهد بود. گمان میکنم فعالین حقوق بشری که به این احزاب علاقه مند هستند موظف میباشند به شکلی دقیق روابط درونی این احزاب را تحت نظارت داشته و هر گونه نقض حقوق بشر در این روابط را افشا کنند. به گمانم این کنش سبب خواهد گردید که احزاب سیاسی با دقت بیشتری عمل نمایند. از طرف دیگر در این پروسه آن احزابی که بر خلاف شعارهای خود عمل کرده و بر این عمل خود پایفشاری کنند، با مشکلاتی جدی در قانع کردن مخاطبین و جلب اعتماد آنان روبرو خواهند شد.

سخنی کوتاه با دوستی ناشناس

دوستی ناشناس پیامی را برای انتشار در وبلاگم فرستاده اند و من علیرغم آنکه با زبان مورد استفاده در آن موافق نیستم، مفاد نوشته میتواند مورد توافقم باشد و یا نباشد، اجازه انتشار آنرا در وبلاگم دادم بدان منظور که نشانی باشد از اینکه چگونه میتواند این راحت خیالی در میان ما ریشه دوانده باشد که علت همه ناکامی ها و شکست هایمان را در جائی دیگر جستجو کنیم.

دوست ناشناسم نام بسیاری از عزیزانم را به نیکی اورده است ولی آنگاه که به محمود بهکیش که عضو سازمان اکثریت بود میرسد، میگوید "محمود بهکیش را که به دست نگهدارها و فتی پورها طعمه موسوی تبریزی شد". کدام شواهد این ادعا را تائید میکند؟ آیا حقیقتا محمود به دست "نگهدارها و فتاپورها" و به دلیل سیاستهای سازمان اکثریت اسیر جمهوری اسلامی شده بود؟ اطلاعات من قاطعانه این احتمال را رد میکند اما اگر دوست ناشناسم شهوادی در اختیار دارد که چنین فاجعه ای را تائید میکند، فکر میکنم مادرم، فرزند محمود، همسرش و خواهران و برادران و دوستان محمود حق دانستن آنرا داشته باشند.

دوست ناشناسم درگیری اسکندر در شمال را به خبرچینی یکی از هواداران سازمان اکثریت نسبت میدهد. اطلاعات من چنین مسئله ای را تائید نمیکند، اما اگر ایشان شواهدی در این مورد از جمله شهادت آقای نقی حمیدیان را در اختیار دارند، بسیار ممنون خواهم شد که آنرا برای انتشار در وبلاگم در اختیار من قرار دهند. در همینجا از آقای حمیدیان تقاضا میکنم که اگر در اینمورد اطلاعاتی در اختیار دارند، منرا در جریان قرار دهند.
دوست ناشناسم چنان صحبت میکنند که گویا بحران عمومی چپها فقط به اکثریتی ها محدود میشود. دوست عزیز با صراحت بگویم که چنین نیست. این بحران دامن همه را گرفته است و باید برای آن چاره اندیشی کرد. کتمان آن کمکی به شما و هیچ کس نخواهد کرد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

نمودهائی از بحران همه جانبه در "جنبش چپ"


دلالی بازار سیاه:
در سال 1368 از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. میبایست برای آینده زندگیم تصمیم گیری کنم. چه می خواهم بکنم و چگونه زندگیم را تامین خواهم کرد؟ چه حرفه ای را باید دنبال کنم؟ مشکلات مالی گریبانم را رها نمیکرد. میدانستم که میتوان به سادگی و به دلیل آشفته بازاری که جمهوری اسلامی به وجود آورده بود، درآمد خوبی داشته باشم

یکبار در زمان دانشجوئی چنین پولی گیرم آمده بود. داستان از این قرار بود که برخی از دوستان پس از آزادی از زندان شروع کرده بودند داروهای دامی را که به دلیل توزیع نامناسب دولتی در یک استان بیش از نیاز و در استانی دیگر کمتر از نیاز توزیع میشد، دوباره باز توزیع کنند. اینکار قانونی نبود. اما پول خوبی داشت. یکبار که دوستان به تبریز آمده بودند، مقداری دارو از کسی خریده بودند و از من خواستند که این دارو را از فرد یاد شده بگیرم و به اتوبوس بدهم که به تهران ببرد. من این کار را کردم. وقتی بعدها تهران آمدم دوستانم 4 هزار تومان به من دادند، شاید بیش از آنچه حقم بود. در آن سالها پول قابل توجهی بود. مدتها در باره این پول فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که این نوع از پول نمیتواند مرا راضی کند. درآمد دوساعت کار من بیش از درآمد یک ماه یک معلم بود. دیگر این کار را نکردم

حالا که باید وارد بازار کار میشدم لازم بود که با دیدی روشنتر به اینده ام نگاه کنم. یکی از دوستانم که از فعالین سیاسی بود، برای معامله دارو مغازه ای را در ناصر خسرو تهران خریده و یا اجاره کرده بود.. تصمیم گرفتم که چند روزی تمام وقت به مغازه رفیقم بروم و ببینم که آنها چه میکنند. دلم میخواست تصویری روشنتر از آن نوع از حرفه داشته باشم

ناصر خسرو در آنزمان مرکز خرید و فروش داروهای نایاب و یا کمیاب بود. از توپخانه که به پائین سرازیر میشدی با انبوه کسانی برخورد میکردی که به فروش دارو و یا وسایل پزشکی مشغول بودند و خریدارانی که مستاصل به دنبال یافتن یک دارو در آن خیابان سرگردان بودند. مسئله شاید ریشه اش در این بود که دولت توزیع کننده این داروها بود و فساد و بی لیاقتی سبب شده بود که حجم قابل توجهی از دارو به بازار سیاه وارد شده و از این طریق به دست مصرف کننده با قیمتهای چندین برابر قیمت دولتی برسد و در این بازار آشفته دولتیان و کسانی که در بازار سیاه نقش داشتند هر دو منفعتهای قابل توجهی میبردند

مغازه رفیقم در یکی از پاساژهای همین خیابان قرار داشت. مغازه کوچکی بود شاید حداکثر 2 در 3 متر. میز کوچکی داشت که میز کار محسوب میشد، قفسه داروهای مجاز و چند صندلی که به زور در مغازه جا داده شده بود. گاها تلفنی میشد و کسی از آنطرف گوشی درخواست دارو و یا لوازم یکبار مصرف پزشکی داشت. درخواست که وصول میشد، صاحب مغازه به کسانی که میدانست کالای مورد نظر را دارند تلفن میزد و سپس به درخواست کننده تلفن میزد و روی یک قیمت به توافق میرسیدند و یا نمیرسیدند. اگر توافق حاصل میشد، کالای مورد نظر از طرف صاحب کالا بدون آنکه به رویت دوستم برسد برای خریداران که در بسیاری از مواقع در شهرستان بودند ارسال میشد. روشن است که برای آنکه بتوانی در این نوع از بازار موفق باشی لازم بود که اطلاعات لازم و به ویژه ارتباط خوبی با صاحبان کالا و فروشندگان و توزیع کنندگان داشته باشی. به نظر میرسید که شبکه ای گسترده از این دلالان و توزیع کنندگان در سرتاسر ایران به وجود آمده بود

مغازه هرگز خالی نبود افرادی از همکاران میامدند و وقت خود را آنجا میگذراندند. صحبتها هم معلوم بود که چه بود، از جکهای مبتذل گرفته تا صحبتهای صد تا یک غاز. یک دسته از مراجعان کسانی بودند که در خیابان به فروش دارو مشغول بودند و نیاز داشتند که برای لختی استراحت به یکی از مغازه ها بروند. به ویژه اینها برای ناهار می امدند تا هم استراحتی کنند و هم ناهارشان را نشسته در داخل مغازه که کولری هم داشت بخورند. ناهار را معمولا از یکی از چلوکبابیهای خیابان ناصر خسرو سفارش میدادند. حقیقتا زندگی به بطالت میگذشت و تنها خروجی قابل توجه آن میزان پولی بود که نصیب صاجب مغازه میشد


یک هفته تجربه ام پایان یافته بود. نیاز داشتم آنچه دیده بودم را هضم کنم؟ نمی فهمیدم که دوستم چگونه میتواند این نوع از کار و زندگی را تحمل کند؟ آیا او متوجه نیست که شریک دزد است؟ ارزشها و اصول اخلاقی که ما، حتی همان روز هم، از آن دم میزدیم چه شده بود؟ دوستان مشترکمان چرا این نوع از زندگی را تقبیح نمیکردند؟

میدانستم که برخی از دوستان که مشکلی در یافتن دارو دارند به این دوستم تلفن میزنند و از او طلب میکردند که داروئی را برایشان بیابد و انصافا هم او دریغی از انجام این کار نداشت. ایا ارائه این سرویس به دیگران سبب سکوت ما در مقابل چنین روشی از زندگی بود؟ آیا سکوت ما مشروعیت دادن به بازار سیاه نبود؟ ایا بحران همه جانبه چپ سبب نشده بود که همه سر در گریبان خود داشته باشیم و کمتر به خود اجازه دهیم که در مورد روش زندگی دیگران حکمی صادر کنیم؟ آیا این سکوت گامی به پیش بود؟

گذشته و حال را مرور میکنم تا مگر پاسخی به سئوالاتم خود بیابم

از خود میپرسم این تحمل و تساهلی که از خود نشان میدهیم بدان دلیل است که سالی از ما گذشته است. در سالهای آخر دهه 50 بیشتر دانشجویانی بودیم یک لا قبا و بدون هیچ مسئولیتی در قبال سر و همسر. امروز دیگر گرد پیری بر ما نشسته است و زندگی خود را بر ما تحمیل کرده است. اما آیا مسئولیتهای ما در تامین زندگی و اینده فرزندانمان میتواند دلیلی برای فراموشی ارزشهای انسانی باشد که به آنها خود را متعهد میدانستیم و چه بسا هنوز هم ادعای باورمندی به آنها را داریم؟

بر خود خرده میگیرم که گویا هنوز بر این عقیده هستم که "چپها از سرشتی ویژه هستند" و به همین دلیل است که انتظار دارم که چون معصومان رفتار کنند

از خود میپرسم شاید دلیل آنست که احزاب سیاسی در ایران قلع و قمع شده اند و تشکیلاتی وجود ندارد. شاید این اصول به وجود آن تشکیلات وابسته بوده است؟ بر خود نهیب میزنم که چنین نیست، گمان این بوده و هست که این ارزشها برای تک تک ما و مستقل از این یا آن حزب سیاسی وجود داشته باشد. شاید به این نتیجه رسیده ایم که ارزشهایمان در سالهای جوانی تنها برای همان دوران خوب بود و امروز را نیازی دیگر است؟ حتی شاید بگوئیم که کسانی که چنین میگویند هنوز گرفتار اندیشه های چریکی هستند، در رویا زندگی میکنند و با زندگی واقعی بیگانه اند؟ اگر چنین است این ارزشها نوین و واقع گرایانه کدامند؟ چرا کسی آنها را بازگو نمیکند؟

با خود استدلالی را مرور میکنم که مدعی است "اگر من دلالی نکنم دیگری چنین خواهد کرد و به این دلیل مشارکت من چیزی را بر این بازار آشفته اضافه نمیکند و درگیر نشدنم شرایط را بهتر نمیکند، لااقل من انصاف را رعایت خواهم کرد، که بسیاری چنین نمیکنند." از خود میپرسم آیا این استدلال سبب بسیاری کژیها نشده است؟ مسئولیت شخصی ما چیست؟ آیا حقیقتا رفتار یک دلال چپ با دلالان دیگر متفاوت خواهد بود؟

با خود میگویم که مگر تعداد کسانی که به دلالی در بازار سیاه روی آورده اند چند درصد از وابستگان به اندیشه چپ را شامل میشود؟ تعداد آنان نسبت به سالهای انتهائی دهه پنجاه و اوایل دهه شصت چه میزان افزایش یافته است؟ واقعیت این است که نگرانیم بیش از آنکه از تعداد این افراد باشد، از پذیرش دلالی بازار سیاه به عنوان شغلی آبرومند در میان کسانی است که خود را وابسته به این جنبش میدادند

با خود میگویم، دوران این نوع از فعالیتها برای این دوستان محدود است و پس از چندی که این افراد سرمایه ای به هم زدند کاری آبرومند برای خود دست و پا خواهند کرد. مگر واقعیت این نیست که انباشت سرمایه در بسیاری از موارد به این پلشتیها آغشته بوده است. پس چرا باید بر این افراد خرده گرفت؟ از آن گذشته پولدار شدن این افراد شاید بتواند گشایشی در کار آن دوستانی ایجاد کند که با مشکلات مالی روبرو هستند. شاید کارهای خیری که این دوستان انجام میدهند به نسبت دیگر دلالان بسیار بیشتر باشد؟ در آن صورت چرا باید ما این نوع از کار را تقبیح کنیم؟ با خود زمزمه میکنم که در آنصورت شاید مشارکت در قاچاق مواد مخدر نیز مجاز باشد؟

آیا میتوان یک هدف انسانی را از روشهای غیر انسانی محقق کرد؟ ایا هدف وسیله را توجیه میکند؟
این پرسشها را در ادامه این نوشته به کرات مرور خواهم کرد.

۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

بهار غم انگیز

بهار غم انگیز،

عصر روز چهار شنبه قبل از آنکه به خانه باز گردم، رفته بودم تورنتو تا قدری شیرینی و آجیل بخرم. مسیر طولانی تورنتو تا خانه را با گوش دادن به رادیو کانادا میگذراندم. اما بیشتر به عید، سال نو، خاوران و ایران فکر میکردم. فکر میکردم که هنوز ایمیل تبریک عید را برای دوستانم نفرستاده ام. دست و دلم نیامده بود که چیزی ارسال کنم. فکر کرده بودم خوب است سرودی که بچه های مشهد در سال 57 در زندان اوین اجرا کرده بودند را ضبط کنم و برای دوستان به عنوان تبریک نوروز بفرستم. شروع کردم به خواندن سرود:

آمد، آمد بنفشه در بستان
دیو زمستان ساید بر هم دندان
پر شده صحرا از غرش و غوغا
در بهاران دیده من تابان

شد سیاهی دربدر ز لشکر اخگرها،
کوه و دشت و آسمان
دریا دریا
پر شرر ز خنده گردید
شد سپیدی پر فروغ
در آسمان دلها
کوه و دشت و آسمان
دریا دریا
پر شرر ز خنده گردید

بغض گلویم را گرفته بود، بسیاری از آنهائی که این سرود را اجرا کرده بودند، از جمله محمود برادرم، در جمهوری اسلامی اعدام شده بودند.

بگذشته دی شد غمها طی در پی
باشد نوروز بر یارانم پیروز،
باشد نوروز بر یارانم پیروز،
اخگر باران در دل شب یاران

شد سیاهی دربدر ز لشکر اخگرها،
کوه و دشت و آسمان
دریا دریا
پر شرر ز خنده گردید
شد سپیدی پر فروغ
در آسمان دلها
کوه و دشت و آسمان
دریا دریا
پر شرر ز خنده گردید

حافظه یاریم نکرد، به علی اشرف درویشیان فکر میکردم، در آخرین روزهائی که در ایران بودم، علی اشرف گفت که در ساختن این سرود همکاری کرده بود. از او خواهش کردم که اگر آنرا به خاطر دارد برایم بخواند، او بیشتر از آنچه من به خاطر داشتم چیزی به خاطر نداشت.

بقیه راه به سکوت گذشت، حوصله گوش دادن به رادیو را نداشتم. سال گذشته را مرور میکردم..........................................

برای علی اشرف درویشیان از صمیم قلب ارزوی سلامتی و برای همه سالی بهتر از سالهای گذشته را آرزو میکنم.

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

هر نفر یک رای

هر نفر یک رای
در جستجوی یافتن پاسخی به شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس سئوالاتی را برای خودم مطرح کردم
الف) مسئولیت فردی من در قبال رائی که به صندوقها خواهم انداخت چیست؟ آیا میتوانم مسئولیت اعمال کاندیدهائی که به آنها رای داده ام را بپذیرم؟ آیا قوانین جاری ایران اجازه میدهد که کسانی که با رای ما انتخاب میشوند را در مقابل اعمالی که انجام میدهند پاسخگو کرد؟
ب) شرکت یا عدم شرکت در این انتخابات درک و تجربه من از دمکراسی را عمیق تر خواهد کرد؟
ج) آیا میتوانم در انتخاباتی که حق انتخاب شدن کسانی که به حقوق بشر، دمکراسی و عدالت اجتماعی و یا هر کدام از آنها اعتقاد دارند، با توسل به تفتیش عقاید و نقض اولیه ترین مبانی حقوق بشر از طرف برگزار کنندگان آن، از آنان گرفته شده است، شرکت کنم؟
ب) آیا شرکت در این انتخابات میتواند به توسعه دمکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی در کشورم یاری رساند؟
ج) آیا شرکت در این انتخابات به معنی مشارکت در نمایش غیر دمکراتیکی است که توسط مسئولان جمهوری اسلامی به راه افتاده است؟
پاسخهایم به سئولات بالا نتوانست هیچ جنبه مثبتی برای شرکت در این انتخابات به من نشان بدهد। من در این انتخابات شرکت نخواهم کرد
آجمعه 24 اسفند 1386آ

۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

پاسخ به اکثریت و "بررسی نقض حقوق بشر در روابط درون سازمانی"


مسئولین محترم سازمان اکثریت، آ
با سلام،آ

آ1 و 2- اشاره من به "رشد" تنها به این دلیل بود که این تنها ارگانی است که برای حل اختلافات و رسیدگی به شکایتها احتمالی در اساسنامه سازمان اکثریت در نظر گرفته شده است. همچنین من متوجه این مسئله که "رشد" ارگانی داخلی سازمان اکثریت است میباشم، اما بالاخره چه نهادی بر رابطه من با شما نظارت دارد. اگر من شکایتی از شما داشته باشم به کجا باید متوسل شوم؟ به همین دلیل من سئوال کرده ام که چگونه به شکایتم رسیدگی خواهد شد؟ آ

آ3و4- دوستان محترم شما گویا متوجه تناقضات موجود در گفته ها و نوشتهایتان نیستید. سازمان اکثریت در سال 1362، 20 هزار عضو (کمتر یا بیشتر) داشته است. از آن تعداد چند نفر رسما استعفا داده اند؟ چند استعفا نامه در بایگانی سازمان اکثریت وجود دارد؟ آیا همه آن بیست هزار نفر هنوز عضو سازمان اکثریت محسوب میشوند؟ یا لازم است برای برخورداری از حقوق عضو دوباره فرم تقاضای عضویت را پر کنند و پس از تائید از طرف مسئولین سازمان اکثریت در خارج از کشور از حقوقی که برای عضو در اساسنامه شما وجود دارد برخوردار گردند؟ آ

آ5 و 6- من به این نکته اشاره داشتم که شرایط ویژه ای وجود دارد و طبیعتا مسئولین خارج کشور آن سازمان نمیتوانسته اند یا نمی خواسته اند اعضای این سازمان را به همان چند ده نفر عضو در خارج کشور که هر روز هم تعداد آنها کمتر میشود محدود کنند و به همین دلیل حساب ویژه ای برای افرادی که در خارج از کشور زندگی میکنند و آمادگی کار تشکیلاتی ندارند باز کرده اند. حتما انتظار ندارید که من قبول کنم که اگر چنین همکاری تنگاتنگی وجود داشته باشد، سازمان اکثریت هیچ حقی را برای این همکاران خود در تصمیم گیری درباره حیات سیاسی آن سازمان در نظر نمیگیرد. آ

دوستان محترم، آ
شما لازم است که پاسخ من به اولین پاسخ دبیرخانه آن سازمان به شکایتم را بنا بر قانون و نرمهای مطبوعاتی در کار درج کنید. آ

دوستان محترم، من از پیگیری این مسئله که چه کسانی از حق تقدیم قرار به کنگره و حق رای برخوردار هستند در مکاتباتم با سازمان اکثریت صرفنظر کردم. از این پس این مکاتبات تنها بر مسئله فراخوان بیداران برای "بررسی نقض حقوق بشر در روابط درون سازمانی" محدود خواهد بود. به همین جهت و برای گشایش در این بحث من از خانمها مستوره احمدزاده و آینده آزاد و آقایان فتحی، پور نقوی، فتاپور و نگهدار دعوت به انجام مصاحبه در این زمینه را کرده ام. خوشبختانه بیشتر دوستان به این دعوت پاسخ مثبت داده اند و منتظر پاسخ بقیه دوستان هستم. بر این لیست اسامی دیگر فعالین و مسئولین نحله های مختلف فدائی افزوده خواهد شد. امیدوار هستم که این مصاحبه ها بتواند به روشن شدن برخی از ابهامات یاری رساند. این مصاحیه ها در صورت موافقت مسئولین سایت بیداران در این سایت منتشر خواهد شد.آ


با تشکر، آ

جعفر بهکیش، 10 فوریه 2008 آ

پاسخ دبیرخانه اکثریت


خدمت دوست عزيز آقای جعفر بهکيش!آ
با درودهای گرم!آ
نامه جديد شما بدستمان رسيد. دبيرخانه شورای مرکزی سازمان پاسخ نامه قبلی شما را همراه با نامه اتان در اختيار کارآنلاين قرار داد که در آن درج گرديد. در پاسخ دبيرخانه به شما، به يکايک مسائلی که از جانب شما مطرح شده بود، پرداخته شد. اما متاسفانه شما بار ديگر همان مسائل را در نامه اخيرتان مطرح نموديد. لازم است بار ديگر چند نکته را تاکيد کنيم :آ
آ1. در سازمان مانهادی به نام "رشد" وجود دارد که به "شکایت های محوله علیه اعضا و ارگانهای سازمان" رسيدگی ميکند. اما اين ارگان درونی بوده و به شکايت اعضای سازمان رسيدگی ميکند. لذا شرط مقدم رسيدگی به شکايتهای محوله، عضو بودن شاکی است. آ
آ2. چنانچه در نامه قبلی قيد شده بود، شما عضو سازمان نيستيد و لذا نميتوانيد از حقوق اعضای سازمان برخوردار شويد. شکايت شما در ارگان رشد نميتواند مورد رسيدگی قرار گيرد.آ
آ3.ـ شما بجای اينکه به کارپايه سازمان استناد کنيد باز به نظر يک رفيق استناد کرده ايد. در حاليکه مصوبات کنگره برای سازمان مبنا است نه نظرات اين و يا آن رفيق سازمانی.آ
آ4. رفيق فرخ نگهدار چندين دهه است که عضو سازمان است و هيچگاه از عضويت در سازمان کناره نگرفته است. او در دوره های متعدد عضو شورای مرکزی سازمان بوده و هم اکنون عضو شورای مرکزی است. لذا او همانند ديگر اعضای سازمان از حقوقی که در کارپايه سازمانی آمده است، برخوردار می باشد.آ
آ5. چنانچه در نامه قبلی آمده بود در کارپايه سازمان برای دوستداران سازمان حقوقی همسان با اعضای سازمان در نظر گرفته نشده است. بهمين جهت ارگانهای سازمانی نميتواند برخلاف کارپايه سازمانی عمل کنند و برای شما حقوق همسان با اعضای سازمان در نظر بگيرند.آ
آ6. شما به نقل از کارپايه سازمان نوشتيد: "در شرایط کنونی بسیاری از اعضا و فعالین با سابقه سازمان، به دلایل گوناگون، آمادگی کار تشکیلاتی ندارند ولی کماکان خود را فدائی میدانند و نگران سیاست ها و تاکتیک های سازمان هستند. کلیه ارگانهای سازمان موظف هستند ضمن حفظ ارتباط تنگاتنگ با این رفقا، آنان را بنا به تمایل و امکانات خودشان در فعالیتهای سازمان دخالت دهند." در اين مصوبه از ارگانها خواسته شده است که ارتباط تنگاتنگ خود را با رفقای مزبور حفظ کرده و آنها را بنا به تمايل و امکانات خودشان در فعاليتهای سازمان دخالت دهند. چنانچه می بينيد مصوبه حقوق ويژه ای برای آنها قائل نشده است. آ

دوست عزيز!آ
آارگانهای سازمانی نميتوانند مغاير کارپايه سازمان عمل کنند. استنادات شما مبتنی بر کارپايه سازمان نيست و لذا پايه حقوقی ندارد. نامه های مکرر شما در پايبندی ارگانهای سازمانی به پرنسيپهای حزبی تغييری بوجود نخواهد آورد. اميدواريم که شما به اين دو نکته توجه کنيد و از ارگانهای سازمانی نخواهيد که برای شما همان حقوق عضو سازمان را در نظر بگيرند و بر آن پايه با شما برخورد کنند. آ

دبيرخانه شورای مرکزی سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت)آ
آ29 ژانويه 2007 آ




پاسخ به دبیرخانه سازمان اکثریت

یک توضیح، آ
نامه ای که در ادامه میاید در 7 ژانویه 2008 در پاسخ به پاسخ دبیرخانه سازمان اکثریت به شکایتم که در کار منتشر شده بود برای کار و سازمان اکثریت ارسال شد و از مسئولین این نشریه و سازمان اکثریت خواسته بودم که بنا بر اصول شناخته شده مطبوعاتی پاسخم را در کار منتشر کنند. مسئولین این سازمان از انجام این کار خودداری کردند. با توجه به اینکه تمایلی به پیگیری قانونی این مسئله ندارم، تنها به انتشار این مطلب در وبلاگم بسنده میکنم.آ
****************************
مسئولین محترم نشریه کار ارگان سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت
لطفا پاسخ من به جوابیه1 دبیرخانه سازمان اکثریت به شکایتم را در کار آنلاین منتشر کنید.آ

آ1- نامه من شکایت رسمی از ارگانهای مسئول سازما ن اکثریت است و بنا براصل دهم اعلامیه جهانی حقوق بشر من حق دارم که شکایتم در نهادی "مستقل و بی طرف، منصفانه و علنا رسیدگی بشود". اسناد سازمان اکثریت نشان میدهد که چنین نهادی میتواند "هیئت داوری و کنترل (رشد)" این سازمان باشد که یکی از وظایف ان رسیدگی به "شکایت های محوله علیه اعضا و ارگانهای سازمان" است.آ
بنابراین ارگانهائی که من از آنها شکایت کرده ام نمیتوانند مرجع رسیدگی کننده به این شکایت باشند. به همین دلیل انتشار نتیجه رسیدگی به شکایت من و رد کردن تمام موارد آن از طرف دبیرخانه سازمان اکثریت بدون آنکه:آ
آ- اشاره ای به روش رسیدگی و ارگان رسیدگی کننده داشته باشد، آ
آ- به من اجازه دفاع داده باشند، آ
با معیارهای دموکراسی سازمانی و حقوق بشر همخوانی ندارد. آ

آ2- شکایتی که من تنظیم کرده ام بر اساس
آ- رویه های تشکیلاتی، به عنوان نمونه حقوقی که آقای نگهدار از آن برخوردار هستند،آ
آ- فصل هفتم اساسنامه مبنا (کنگره هفتم سازمان اکثریت) و به عنوان نمونه بند دوم از این فصل: آ
آ"در شرایط کنونی بسیاری از اعضا و فعالین با سابقه ی سازمان، به دلایل گوناگون، آمادگی کار تشکیلاتی ندارند ولی کماکان خود را فدائی میدانند و نگران سیاست ها و تاکتیک های سازمان هستند. کلیه ارگانهای سازمان موظف هستند ضمن حفظ ارتباط تنگاتنگ با این رفقا، آنان را بنا به تمایل و امکانات خودشان در فعالیتهای سازمان دخالت دهند."آ
آ- درخواست ارسال پیشنهاد به کنگره دهم سازمان اکثریت از طرف کمیته برگزار کننده
بوده است. آ
با توجه به موارد بالا من نتیجه میگیرم که حق انتشار نظراتم را در کار و ارائه قرار به کنگره را داشته و دارم. اگر این نتیجه گیری صحیح نیست، سازمان اکثریت صراحتا انرا اعلام کند و اگر این نتیجه گیری صحیح است، باید توضیح داده شود که چرا مسئولین این سازمان این حق را نادیده گرفته اند؟ آ

نگاهی اجمالی به پاسخ دبیرخانه سازمان اکثریت به شکایت من: آ
الف) سازمان اکثریت در مورد اتهام همکاری اطلاعاتی میان سازمان اکثریت و نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی چنین نوشته اند:
سال ها است که در اين زمينه اتهامات سنگينی از جانب نيروهای غيرمسئول به سازمان ما وارد مي شود، بدون اينکه مدرکی مستند از جانب آن ها ارائه گردد. کسانی که چنين اتهاماتی را به سازمان ما می زنند، بايد مدارک و مستندات خود را ارائه دهند. اگر از جانب کسی مدارک و مستنداتی دال بر اين اتهامات ارائه شود، ما آمادگی بررسی آن را داريم.(پاسخ دبیرخانه سازمان اکثریت به شکایت من1)آ
دوستان محترم، تنها نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی قادر هستند که مدارک مستند در این مورد ارائه نمایند و گمان میکنم که شما میدانید که منتقدانتان (و شما) دسترسی به این اسناد ندارند. پیشنهاد من2 برای تشکیل یک کمیسیون مستقل تحقیق که گزارش خود را بر مبنای اسناد سازمانی و به ویژه شهادت فعالین سیاسی از جمله مسئولین سازمان اکثریت قرار خواهد داد، راه برون رفت از این بن بست است. آ
ب) دبیرخانه سازمان اکثریت میگوید که دعوت من به کنگره در سال 1999 به عنوان میهمان بوده است. در سال 1999 من ساکن ایران بودم و اساسنامه سازمان اکثریت در مورد نحوه شرکت افراد ساکن ایران در کنگره های این سازمان سکوت کرده است، و طبیعتا بحثی درباره میهمان بودن یا نبودن من در کنگره نشد. آقای عبدالرحیم پور به من هشدار دادند که نمیتوانند امنیت منرا در طی کنگره تضمین کنند و من به این دلیل که تصمیم گرفته بودم که هرگز با اسم مستعار در هیچ مجمعی شرکت نکنم، از رفتن به کنگره منصرف شدم. آ
ج) شکایت من در مورد وجود استاندارد دوگانه در مورد نحوه شرکت افراد در کنگره بود. آقای نگهدار در مصاحبه با شهروند در تاریخ 16 مرداد 1383 (شهروند 910) در جواب سئوال آقای شمیرانی میگوید:آ
آ"... من از هيچ سازماني کناره نگرفته ام. نسبت به سازمان فدائيان خلق هيچ موقع احساس بيگانگي يا عدم رابطه عاطفي، تاريخي در وجودم احساس نکردم ولي آن مفهومي که از سازمان و تشکيلات و فعاليت سياسي در ذهن من هست شايد با آن مفهومي که در ذهن عموم ناظران بيروني وجود دارد متفاوت باشد و رفتار من را نسبت به سازمان يک نوع کناره گيري تلقي بکنند ولي خودم چنين احساسي ندارم. ... در خارج کشور برايم زياد دلچسب نيست که در بحثهاي بي سرانجام و طولاني يک کميته که همه اش مسائل دروني ست و کشاکش ها بر سر موقعيت ها، شرکت داشته باشم، اين يک کار خسته کننده و بيهوده اي ست." (تاکید از من است)آ
اعضای سازمان اکثریت میتوانند نظرات خودشان را بیان کنند. اما آقای نگهدار رسما اعلام میکنند که رفتاری مغایر با اساسنامه این سازمان دارند و تنها حاضر به همکاری پروژ ای با سازمان اکثریت هستند. اگر اساسنامه سازمان اکثریت معیار دعوت افراد است، میبایست آقای نگهدار به دلیل عدم تمایلشان در شرکت در کارهای سازمانی که به نظر ایشان بیهوده میباشد و تنها به دلیل رابطه "عاطفی-تاریخی" با این سازمان، به عنوان میهمان به کنگره های سازمان اکثریت دعوت شوند. اما برخلاف صراحت اساسنامه این سازمان، ایشان همیشه از حق انتخاب شدن و انتخاب کردن در کنگره ها برخوردار بوده اند. من نیز به دلیل دلبستگیها و پیشینه ای که با سازمان اکثریت دارم وضعیتی مشابه با آقای نگهدار دارم و اگر ایشان میتوانند در کنگره با حقوق کامل شرکت کنند، من نیز باید از چنین حقوقی برخوردار باشم. من از این استاندارد دو گانه شکایت کرده ام. آ
د) دبیرخانه سازمان اکثریت من را به قلب واقعیت متهم کرده است. من متن کامل نامه نگاریهایم با سازمان اکثریت را در وبلاگ شخصی ام منتشر کرده ام3. من درخواست کرده بودم: " لطفا من را از دریافت ایمیل و تصمیم تحریریه کار-آنلاین در مورد انتشار مقاله و همچنین ارسال پیشنهاد به مسئولین کنگره مطلع کنید. همچنین ممنون میشوم که نتیجه پیگیری خودتان در مورد امکان شرکت من در کنگره را به من بگوئید." (ایمیل به تاریخ 20 و 22 ژانویه 2007). تشکر من تنها به اجابت خواهشم مربوط میشود، نه تصمیم آن سازمان به عدم انتشار مقاله ام. تعجب میکنم که چرا دبیرخانه سازمان اکثریت متوجه این مسئله نشده است. یک توضیح ساده من میتوانست این سوء تفاهم را بر طرف کند. آ
در تاریخ 27 ژانویه در پاسخ به آقای سیاوش پور نوشتم " ....امکان دارد توضیح بدهید که با چه اصلاحاتی مطلب ارسالی قابل چاپ در نشریه کار خواهد بود؟ مشکل محتوی مطلب است یا شکل آن؟" و آقای سیاوش پور در پاسخم نوشتند " ... من مطلب شما را يکبار و بسيار سريع خوانده ام. بعضی از رفقا آن مطلب را حاوی اتهاماتی به رفقای سازمان يافته اند. من شخصن حداقل در موردی که اشاره ای به سخن عزيزمان محمدرضا لطفی رفته است، جمله‌ی شما را به گونه‌ای ديده‌ام که می‌تواند سوء تعبيری را به خواننده القاء کند که مطمئنا منظور رفيقمان لطفی آن نبوده است. اگر ممکن است اين بخش را پس از همصحبتی با ايشان تدقيق بفرمائيد." آ
تنها توصیه مشخص آقای سیاوش پور اصلاح نقل قولی است که من از آقای معینی آورده ام. اینکه " بعضی از رفقا آن مطلب را حاوی اتهاماتی به رفقای سازمان يافته اند"، هیچ معنی جز سانسور مطالب ندارد و با این نوع از برخورد میتوان مانع انتشار هر مطلبی شد. در پاسخم به آقای سیاوش پور، ضمن ارسال مطلب اصلاح شده بنا بر توصیه ایشان و اظهار امیدواری برای رفع موانع انتشار مطلبم در کار، نوشتم که اصل مسئله این است که اتهاماتی به سازمان اکثریت در مورد همکاری با نهادهای اطلاعاتی در سالهای اولیه دهه 60 وارد میشود که ما موظف به پاسخگوئی آن هستیم. آ
ه) آقای سیاوش پور و دبیرخانه سازمان اکثریت به کنگره اول و بررسی خط مشی گذشته سازمان اکثریت اشاره کرده اند. آقای سیاوش پور از من خواسته بودند که نوشته ام را با مصوبات این کنگره همراه کنم. قرار مصوب کگره اول چنین است:آ
آ"کنگره کمیسیونی را جهت بررسی دقیق تر عملکرد کمیته مرکزی، شعب و یکایک اعضای آن انتخاب می کند. شورای مرکزی منتخب کنگره، موظف است کلیه اسناد موجود را در اختیار این کمیسیون قرار دهد. گزارش این کمیسیون به کنگره دوم ارئه خواهد شد."آ
من در تاریخ 29 ژانویه پاسخ دادم "... در ویراسته های اولیه مطلبم به این قرار اشاره کرده بودم ولی سپس به این دلیل ساده که پس از 16 سال از تصویب آن قرار اشاره کردن به آن خارج از موضوع میباشد و بر پیچیدگیها میافزاید، آنرا حذف کردم. به عنوان مثال اولین سئوال من این بود که چرا بر طبق قرار هیچ گزارشی به کنگره دوم در این مورد ارائه نشد؟ آیا توافقاتی در میان بوده است؟" آ
و) من به نقض آزادی بیان در سازمان اکثریت معترض بوده ام. طبیعتا من چنین گمان میکنم که این آزادی توسط مسئولین آن سازمان منجمله مسئولان نشریه کار نقض شده است. بدون شک منظور من این نبوده است که سازمان اکثریت جلوی انتشار مقاله من را در دیگر سایتها و در وبلاگ شخصی ام گرفته است. منظور من واضح است، من مدعی هستم که "حق انتشار نظراتم را در "کار" دارم و مسئولان این سازمان حق من را نقض کرده اند."
نشریه کار ارگان سازمان اکثریت و از آن طریق به همه اعضا و "کسانی که در ساختن آن مشارکت کرده اند" تعلق دارد. شکایت من با این فرضها تنظیم شده است:آ
آ1- به دلیل شرایطی که پیش آمده است اکثریت قریب به اتفاق دوستداران سازمانهای سیاسی حاضر به برقراری رابطه تشکیلاتی با این سازمانها نمیباشند. به همین دلیل، سازمان اکثریت در اساسنامه خود بند ویژه ای را به رفقای غیر تشکیلاتی اختصاص داده است و ارگانهای سازمانی را موظف کرده است که "ضمن حفظ ارتباط تنگاتنگ با این رفقا، آنان را بنا به تمایل و امکانات خودشان در فعالیتهای سازمان دخالت دهند." و مقرر میکند که "ارگانهای سازمان اکثریت هنگام نظر خواهی در زمان اتخاذ تصمیمهای سیاسی نظر این افراد را جویا شده و راهی مناسب برای تاثیر دادن آن در تصمیم گیری های سیاسی سازمان اکثریت بیابند." آ
آ2- برای تضمین آزادی بیان، همه اعضاء و دوستداران سازمان اکثریت حق انتشار نظرات خود را در کار دارند. نظرات رسمی با امضاء ارگانهای منتخب در کار منتشر میشود.آ
آ3- برای تضمین دمکراسی درون سازمانی، کار امکان طرح نظرات متفاوت فدائیان را تامین میکند.آ
هر چند مسئله حقوق دوستداران یک سازمان سیاسی دقیقا تعریف تشده است، اما با توجه به شرایط موجود و مصوبات کنگره های سازمان اکثریت به نظر من این سازمان حقوق مشخصی از جمله حق نشر آزادانه نظریات کسانی که دارای رابطه ای "عاطفی-تاریخی" با اکثریت هستند و تمایل به انتشار نظریاتشان در ارگان رسمی سازمان اکثریت دارند را به رسمیت شناخته است. شکایت من از نقض ازادی بیان در سازمان اکثریت با توجه به این برداشت تنظیم شده است. آ
ز) دبیرخانه اکثریت نوشته است:آ
آ"شما نوشتید: اهانت به من در مورد سوء استفاده از عنوان "خانواده شهدای فدائی". ما نمیدانیم چه کسی به شما اهانت کرده است و مستندات شما مبنی بر اینکه به شما به عنوان خانواده شهدای فدائی توهین شده است، برای ما روشن نیست."آ
در حال حاضر به دلیل پرهیز از درگیر کردن شهودم در این مسئله از اعلام نام فرد مورد نظر و مستنداتم خودداری میکنم. آ
ح) مسئولین دبیرخانه سازمان اکثریت از وجود پرنسیپهائی در انتشار مطالب در نشریه کار خبر میدهند. لطفا پرنسیپهای نشریه کار را منتشر کنید تا احیانا برای من و امثال من سوء تفاهمی وجود نداشته باشد. همچنین مناسب خواهد بود که توضیح داده شود که انتشار مقاله و طرح پیشنهادی من با کدامیک از پرنسیپهای مورد قبول آن سازمان مغایرت داشته است. آ
ط) در سپتامبر مسئولین بیداران با انتشار مقاله و طرح پیشنهادیم در شماره 16 بیداران موافقت کردند. پیش از انتشار، ایمیلی را برای مسئولین نشریه کار ارسال کردم و تمایلم برای انتشار مقاله و طرحم در کار را دوباره به اطلاع آنان رساندم. برای آنکه راه گفتگوی سازنده را مسدود نکنم، از مسئولین بیداران تقاضا کردم که مقاله و طرحم را منتشر نکنند. متاسفانه مسئولین نشریه کار و سازمان اکثریت مجددا از انتشار مقاله من خودداری کردند.آ

نتیجه گیری:آ
آ1- پاسخ دبیرخانه سازمان اکثریت نقض آشکار اصول دمکراسی درون سازمانی و موازین حقوق بشر است و تقاضا میکنم که کمیسیون حقوق بشر این سازمان نحوه رسیدگی به این شکایت را بررسی کرده و نتیجه آنرا به اطلاع عموم برساند.آ
آ2- من مجددا بر رسیدگی شکایتم در مورد:آ
آ1- نقض آزادی بیان به دلیل طرح نظرات انتقادی و خارج از چهارچوب متعارف و مورد قبول مسئولین سازمان اکثریت،آ
آ2- ایجاد دو روش متفاوت برای تعیین عضو و حق شرکت در کنگره (در مقایسه با آقای نگهدار)، نادیده گرفته شدن حق من برای انتشار مقاله در "کار" ارگان سازمان اکثریت و طرح پیشنهاد به کنگره آن سازمان،آ

اصرار کرده و خواهان اعلام زمان، چگونگی بررسی و ارگان رسیدگی کننده میباشم.آ

با تشکر
جعفر بهکیش (6 ژانویه 2008)آ

توضیحات:آ
1- آپاسخ دبیرخانه سازمان اکثریت و شکایت نامه خودم را در وبلاگ شخصی ام منتشر کرده ام.آ
http://jafar-behkish.blogspot.com/
آ2- مقاله و طرحی که از طرف مسئولین اکثریت منتشر نشده است را در وبلاگ شخصیم منتشر کرده ام.آ
آ3- متن کامل مکاتب با مسئولین سازمان اکثریت در ژانویه و فوریه 2007 در وبلاگ شخصیم منتشر شده است.آ